مدرنیته و نظریه "عدم بازگشت تاریخی" در ایران
• مدرنیزاسیون تولیدگر جنبشی قابل رؤیت و مشهود است. میتوان از دور یا نزدیك وجودش را حس كرد: استقرار یك پل، ایجاد یك كارخانه، تغییر لباس ارتشیان یا پیدایش شناسنامه در زمان رضاشاه و غیره. اینها همه تحولات قابل روئیت هستند. ولی آنچه در نگاه نخست قابل رؤیت نیست (و ما بر آن تأكید داریم)، آن تحولاتی ست كه در پس این تغییرات روبنائی ایجاد می شود و به آگاهی و روح انسان كار دارد، و بگونه ای كاملاً تدریجی خود می نماید. در اینجاست كه با مدرنیته روبروئیم
• مدرنیته آن آگاهی ست كه پشت مدرنیزاسیون و تحولات آن جای گرفته، آن آگاهی كه نه فقط دولت و قانون مدنی و نظام اداری «راسیونل»- خردگرا، كه بنیاد و اساس آنرا نیز پی می ریزد
(بخش چهارم و پایانی)
عطا هودشتیان دكتر در فلسفه و علوم سیاسی از دانشگاه پاریس و سوربون است و سالها به عنوان مدرس و دانشیار در دانشگاه پاریس و دانشگاهای كشورهای دیگر به تدریس اشتغال داشته. وی هم اكنون سرپرست دانشگده اروپایی مدیریت در مونتریال است.
«مدرنیته، جهانی شدن و ایران» (نوشتارهایی پیرامون جهانی شدن، مدرنیته، بحران تحول و نظریه عدم بازگشت تاریخی در ایران) - عطا هودشتیان، انتشارات چاپ پخش”، تهران ١٣٨١
هر شكلی از مدرنیزاسیون نوگرایی ست. ولی آن نه مستقیماً به مدرنیته كه نخست به مدرنیسم مرتبط است. با اینحال هر جا كه مدرنیزاسیون تحقق یافت، هر جا كه پدیده هائی چون تكنیك و صنعت نوین بنا شدند، هر جا كه سازمان دولت، قانون، مجلس و دستگاه اداری و نظامی منظم ایجاد گردید، عناصر مدرنیته، یعنی عناصر بنیادین فكری و ارزشی نیز بتدریج و آرام آرام، بمیان میآید. چرا كه این عناصر در پشت آن تحولات موجودند. پشت تكنیك فكر تكنیك ساز نهفته است. این عناصر بنای انسان را از درون تحت اثرات خود قرار میدهند، نگاه انسان را میشكنند، شرایط زیستی معمول وی را دگرگون كرده، رابطه وی را با گذشته مشكل نموده و بالاخره تعبیر انسان را از هستی و جهان، از گذشته و آینده متحول می كنند.
پیدایش شبكه نامرئی تحول
نفوذ عناصر مدرنیته در كشورهای غیرغربی از طریق جنبش مدرنیزاسیون تحقق میابد. این جنبش ایجاد كننده شبكه ای است كه انسان شرقی، بی آنكه خود بخواهد و بتواند بفهمد چرا، یا بگوید چگونه، در درون آن جای می گیرد، دستخوش تحول میشود و خودبخود جزئی از مجموعه آن شبكه میگردد. شبكه نامرئی ای كه ماحصل مدرنیزاسیون در تكنیك، اقتصاد و سیاست بوده، ایجاد كننده یك فضای نوین است كه كار را بالاخره و در طول زمان به تحول در بنیادها و ریشه ها میكشاند. این شبكه، انسان متعلق به جامعه سنتی را، از زمانی كه در آن جای می گیرد، در مركزی ترین نقاط حیات و حساس ترین بْعد نگاهش به جهان، به خود مشروط می كند.
انسان متعلق به جامعه سنتی، از زمانیكه در رابطه با این شبكه قرار گرفت دیگر نظیر انسان گذشته نیست. اگرچه گویا در ظاهر چون گذشته عمل می كند و خود تصور می كند كه همچون گذشته می زیید و چون گذشته به جهان می نگرد و تحولات آنرا هنوز چون گذشته تعبیر و تفسیر می كند. اما در اصل، در نزد وی همه چیز متحول شده. این تحول یك جابجایی فیزیكی و قابل رؤیت نیست.
مدرنیزاسیون تولیدگر جنبشی قابل رؤیت و مشهود است. میتوان از دور یا نزدیك وجودش را حس كرد: استقرار یك پل، ایجاد یك كارخانه، تغییر لباس ارتشیان یا پیدایش شناسنامه در زمان رضاشاه و غیره. اینها همه تحولات قابل روئیت هستند. ولی آنچه در نگاه نخست قابل رؤیت نیست (و ما بر آن تأكید داریم)، آن تحولاتی ست كه در پس این تغییرات روبنائی ایجاد می شود و به آگاهی و روح انسان كار دارد، و بگونه ای كاملاً تدریجی خود می نماید. در اینجاست كه با مدرنیته روبروئیم. مدرنیته ای كه در پس عناصر تكنیك، اقتصاد و سیاست، و از طریق ایجاد كردن آن شبكه نامرئی، روح و فكر ایرانی را دستخوش تحول می كند. مدرنیته تكنیك نیست، بلكه فكر تكنیك ساز است. بنیاد اقتصاد و پایه سیاست مدرن است. هر جا كه تكنیك و اقتصاد و نهادهای نوین سیاست مستقر شوند، بتدریج فكر و روح مدرن راه باز كرده، جامعه سنتی را دچار بحران و سردرگمی نموده و آنرا میان ضرورت انطباقش با این عوامل و گرایش به ماندن در گذشته و سنت رها می كند.
بنابراین آن شبكه ای را كه مدرنیزاسیون و رشد تكنیك، اقتصاد و نهادهای جدید سیاست در ایران ایجاد می كند، تغییر دهنده بنیاد انسان سنتی ست.
بحران تحول در ایران
در ایران جنبش مدرنیزاسیون با حكومت رضاخان یك عمر تازه یافت. اگر امروز ایران را با آن روزها مقایسه كنیم براحتی درمی یابیم كه هیچ عنصری در هیچ حوزه ای قابل قیاس با گذشته هشتاد - صد سال پیش خود نیست. همه چیز در همه ابعاد متحول شده است. نه جامعه، نه سیاست، نه اقتصاد، نه آموزش و پرورش در ایران امروز دیگر همچون گذشته نیست. آنچه ما را دستخوش این تحول بی سابقه كرده، چه بخواهیم و چه نخواهیم، تنها رابطه مان با خارج از فضای تاریخی مان، یعنی با مدرنیته و غرب بوده است. بدون رابطه با جهان خارجی، ما هرگز به این میزان متحول نمی شدیم. به عبارت روشنتر می توان نشان داد كه پدید آورنده و موتور اصلی تحول در طول قرن اخیر بیشتر عناصر خارجی بوده اند و نه داخلی. عناصر داخلی عموماً و در غالب موارد در تابعیت و تحت تأثیر آن عناصر خارجی متحول شده اند.
در اینجا چند نكته قابل ذكر است:
آنچه باید بدانیم آن است كه بكارگیری تكنیك مدرن بكارگیری تنها یك ابزار نیست. چرا كه در اصل تكنیك فقط ابزار نیست (1). اگر چه ما، یعنی جهان غیر غربی، آنرا همچون ابزار دیده ایم و چون ابزار به آن برخورد كرده ایم. تكنیك هم ابزار است و هم چیزی فراتر از آن. می توان تكنیك را تنها چون ابزار دید. در این شرایط تحول اقتصادی از حدود صنعت مونتاژ فراتر نمی رود. اما اگر در نگاه به تحول اقتصادی، در اندیشه فكر تكنیك ساز باشیم، بیشك در آن فكر خواهیم بود كه كار تحول اقتصادی به بازتولید تكنیك بیانجامد. تكنیك مدرن (2) اساساً و در ریشه خود غربی ست، اما هر كشوری قادر است آنرا بازتولید كند، اگر به ساحت فكر تكنیك ساز دست یابد.
بهمین شكل اقتصاد، دولت، كتاب قانون، نظام اداری و غیره، تنها مجموعه عناوین وزین و تزئینی نیستند. آنها عاملان مدرنیزاسیون و نمایندگان تحول جدیداند. تحولی كه از سطح شروع می شود، اما هرگز در آن نمی ماند. بلكه بشكلی نادیده، و بتدریج به عمق می زند. در اینجاست كه نقش مدرنیته زنده می شود. مدرنیته آن آگاهی ست كه پشت مدرنیزاسیون و تحولات آن جای گرفته، آن آگاهی كه نه فقط دولت و قانون مدنی و نظام اداری «راسیونل»- خردگرا، كه بنیاد و اساس آنرا نیز پی می ریزد.
بی شك ما در ایران نه تكنیك به تمام، نه دولت همگون، نه قانون تحقق یافته و نه نظام اداری موزون و عقل گرا داشته ایم. بر مجموعه این عوامل ناهمگون كه در طول این صد ساله در ایران فعال بوده اند، بدقت باید نام عناصر بحرانی گذاشت. چرا كه این عوامل پس از ورودشان به فضای زیستی و اجتماعی ایران، با گذشته و حال كشور رابطه هماهنگ و موزون بنا نكردند. زیرا در میانه سیر تحول تاریخی ایران وارد آن فرایند شده اند. به این دلیل این عوامل را باید در واقع «فاكتورهای تولید كننده تحول بحرانی» در ایران نامید. این فاكتورها از آنرو پدید آورندگان بحرانند كه در پیوند و هم آوازی با تاریخ فكری و سنتی ایرانی بنا نشده اند، چرا كه اساساً از بیرون از فضای تاریخی ما آمده اند و نتوانستند بالاخره و پس از سالیان دراز یك مجموعه كم و بیش هماهنگ و بی تضاد را در فضای زیست ایرانی بنا ریزند. با علم به اینكه همین فاكتورها نوعی تحول اساسی را، كه ما از آن «تحول بحرانی» نام می بریم، خود بخود به ایران سنتی، در طول صد سال اخیر تحمیل كرده اند. تحولی كه از ظرفیت فرهنگی و سنتی كشور ما در اساس فراتر می رفت.
با اینحال ایراد كار فقط این نیست كه تحول جدید در رابطه با گذشته متحقق نشد. یك تحول واقعی همواره از گذشته فراتر می رود، و اساسا قرار بر این نیست كه تحول اقتصادی و فرهنگی همواره در رابطه مستقیم و همگون با گذشته صورت گیرد. اما نكته اینجاست كه اگر تحولی واقعی ست، میداند كه كجا می رود، و خصوصاً چرا میرود. این آن تحول است كه از نقد گذشته مایه می گیرد. روشن اندیشان آن، معنای تحول مزبور را می فهمند، و در حركت آن خود را پیشرو می دانند; تحلیل گران آن، قادر به فهم و درك و نتایجش هستند.
اما در رابطه با تحولی كه به ایران در صد سال اخیر تحمیل شد، به آن دلیل كه اساس آن از بیرون آمد، ما ندانستیم و نتوانستیم بفهمیم چرا متحول شدیم؟ ما نه بطور واقعی و از درون آن تحول را می خواستیم، نه نیاز آنرا حس می كردیم و نه قادر به فهم چیستی آن بودیم. تحول مزبور «اندیشه انتقادی» را در ما ایجاد نكرد. ما را تشویق به سنجش، نقد سنت و گذشته مان ننمود. ما در تحول صد سال گذشته مان بسیار پراگماتیك عمل كردیم. به فاكتورهای رشد، نگاهی عملگرایانه داشتیم. به كاركردهای عملی امور بسنده كردیم و نگران برپایی یك اندیشه نو و یك فرهنگ نوپا، همگام بارشد اقتصاد و تكنولوژی نبودیم (3).
به این شكل در ایران هرگز فكر تكنیك ساز ایجاد نشد. ما در این حوزه همیشه نه تنها بدنبال متخصص غربی، بلكه بدنبال تخصص غربی بوده ایم. در ایران، برپایی دولت ملی پدیده ای در اصل غربی بود. دولت رضاشاه مجموعه عواملی چون كابینه، قانون اساسی، نظام ارتشی و سپس نظام اداری و تربیتی خود را، اندكی از عصر مشروطه، اندكی از رفرمهای آتاتورك و بالاخره از خود غرب، مستقیماً به عاریت گرفت .(4)
اما چرا رضاشاه برای بنای دولت خود از غربیان مواد فكری قرض كرد؟ به آن دلیل ساده كه در كشور خود، در تاریخ و سنت آن، جز چند نمونه پراكنده و گاه بسیار قدیمی، فكر و تجربه دولت، قانون مدنی، نظام استوار ارتشی، دستگاه منظم اداری و تربیتی عقلانی (راسیونل) وجود نداشته است.
كاركرد فاكتورهای بحران در ایران
اما كاركرد این فاكتورهای بحران در ایران چه بوده است؟
فاكتورهای بحران در ایران چند كاركرد اساسی داشته اند: اول آنكه رابطه ما را با گذشته مان مسئله ساز كرده اند چرا كه، بدون نقد گذشته، بدون توضیح چرایی آن، وارد فضای زیستی ما شده اند. و ما هرگز و بالاخره بدرستی درنیافتیم كه چرا این عناصر توانستند در كنار و در مقابل ما قرار گیرند و چگونه قادر شدند به جزئی از زندگی روزانه و حیات واقعی مان بدل شوند.
دوم آنكه، این فاكتورها، همچنانكه اشاره شد، سازماندهنده شبكه ای اند كه ما خود بخود و بتدریج در آن جای گرفته ایم، به صورتی كه نیازهای آن شبكه بدل به نیازهای ما شده اند. تولید این نیازهای جدید در ما، حداقل در طول صد ساله اخیر، آنقدر تدریجی و آرام صورت گرفته كه امروز حتی در ایران اسلامی اندیشه به زیست «طبیعی» یا به شكل سنتی و قدیمی، بدون عناصر جدید (مدرن) ناممكن و غریب بنظر می رسد.
در ایران امروز غالباً غریب بنظر می رسد كه در شهرها و روستاهای بزرگ، چون قرنی پیش، كودكان و جوانان به مدرسه نروند، افراد شناسنامه نداشته باشند، به فكر سربازی نباشند. غالب آنها در اندیشه شیر پاستوریزه یا گوشت گاو یخ زده نباشند. رادیو، تلویزیون و یخچال نداشته باشند، از آب سالم بی بهره باشند و بالاخره به روزنامه یا رادیو بی توجه باشند و یا ندانند كه در ایران نوعی "نظام جمهوری" و "انتخابی" حاكم است و یا نخواهند گاه به گاه در آن شركت كنند و یا نتایج آنرا دنبال نمایند.
در ایران امروز غالباً غریب بنظر می رسد كه یك قدرت حكومتی، از هر گرایشی كه باشد، وجود پدیده مجلس را نادیده گیرد، به فكر ایجاد كابینه دولتی نباشد، یا سازمان حكومتی خود را، بدور از هرگونه نفوذ دستگاه برنامه ریزی اداری، بنا كند. و ما غالباً فراموش میكنیم كه این پدیده ها، و بسیار دیگر از این دست، حتی بدون یك استثنا، در پی همان مدرنیزاسیون و در طول پنجاه سال گذشته در ایران ایجاد شده اند، و اساسا ایرانی نبوده و نیست.
عناصر مدرنیته آنقدر نافذاند، آنقدر موذیانه در كنار، در درون و وجود ما جای گرفته اند كه گویا حظور آنها دیگر آزاری به ما نمیرسانند، به شگلی كه حتی دیگر بكلی فراموش كرده ایم كه اساس آنها از آن ما نبوده و نیستند، و نیز فراموش كرده ایم كه تا كمتر از صده ای پیش، اساسا وجود و روحمان هم از آنها اطلاعی نداشت.
بنابراین فاكتورهای بحران، تولیدكنندگان یك شرایط زیستی در ایرانند. شرایطی كه كلیت تاریخ ایران را به دوران تازه و بی سابقه ای سوق داده است. ما بتدریج، از دوران قاجار و خصوصاً پس از عصر مشروطه وارد این دوران جدید شده ایم، دورانی كه یك خصوصیت اساسی دارد و آن عدم بازگشت به گذشته است.
پیدایش شرایط عدم بازگشت تاریخی
بحث از شرایط عدم بازگشت تاریخی در ایران تحلیل مفصلی را می طلبد. (5) ما در طرح این تز اساسی كار تحلیل مان را در این چند صفحه خلاصه می كنیم اما بحث مفصل آنرا باید در جای دیگر به زبان فارسی انجام دهیم.
مقدمتا بگوئیم كه اساس این نظریه را از فلسفه تاریخ هگل استخراج كرده ایم. هگل معتقد بود كه تاریخ مسیری رو به جلو دارد و دارای حركتی مرحله ای است. هدایت كننده تاریخ چیزی است كه هگل روح (esprit) خوانده است. روح از تمدنهای گوناگون چون ایران، یونان، رم، گذرنموده و به اروپا، كه نماینده عصری بكلی جدید میباشد، رسیده است. تاریخ جهان، تاریخی تكامل گرایانه و دارای پیشرفتی «تعطیل ناپذیر» است؛ از سه مرحله گذر كرده و دارای حركتی «برگشت ناپذیر» میباشد. بنابراین، به دید ما، فلسفه تاریخ هگل در سه خصوصیات زیرین خلاصه میشود ١) پیشرفت، ٢) توقف ناپذیری و ٣) برگشت ناپذیری. اما در اینجا امكان گشایش این مفاهیم نیست. از سوی دیگر اساس این بحث را در نوشته های دیگری ارائه داده ایم. (6) پس به ادامه مطلب می پردازیم:
شرایط عدم بازگشت تاریخی سه كیفیت اساسی دارد:
١. نخست آتكه شرایط جدید بكلی با شرایط پیشین متفاوت است و نشان از یك تحول كیفی در جامعه ایران دارد. اگر میكوئیم تحولی بیسابقه و كیفی، به آن معناست كه پیدایش شرایط جدید در ایران كه از پیش از انقلاب مشروطه گسترش یافت، در واقع در پرتو یك برش تاریخی متحقق شد. چرا كه از نگاه ما، انقلاب مشروطه در ایران نشان از آغاز یك برش تاریخی است.
اما این برش تاریخی نشان از آن ندارد كه ما بكلی از گدشته، و داده ها و علائم زیستی اش، یعنی سنت خارج شده ایم. بلكه این امر به آن معناست كه در زیست جدید تاریخی مان، معیارهای ارزشی جدیدی در ما راه یافته اند، به این ترتیب كه در امر قضاوت درباره معنای زندگی، معنای گذشته، آینده و حیات امروز، دیگر كاملا معیارهای ارزشی سنتی را بكار نمیبریم. چرا كه در علائم، نشان ها، نقاط اتكاء روحی-روانی (points de repères) و اجتماعی پیشین مان (سنتی)، معیارهای جدیدی وارد شده اند و ما را واداشته اند كه بتدریج بخشی از علائم و نقاط اتكاء روحی-روانی پیشین و سنتی مانرا بكلی از دست بدهیم. البته این امر به آن معنا نیست كه به یك باره و بكلی نقاط اتكاء جدیدی كسب كرده ایم، یعنی بكلی مدرن یا غربی شده ایم. بلكه به آن معناست كه میان بریدن از سنت و پیوست به مدرنیته مانده ایم! و این خود پیامد شرایط بی سابقه ایست. ما میان دو هویت، دو آهنگ ناپایدار از زمان، فضا و حیات، حیران رها شده ایم. و شرایط بحرانی را با خوب و بدش ادامه میدهیم.
نه ماشین و نه تكنیك، نه اقتصاد و نه برنامه ریزی جدید اداری و نظامی، هرگز بطور اساسی و به تنهایی قادر به ایجاد این شرایط نبوده اند. آنچه نقاط ارجاع روحی و فكری ما را متحول كرد، فقط مدرنیته بود، یعنی آن آگاهی كه در بنیاد تكنیك، اقتصاد و برنامه ریزی اداری و نظامی نهفته است و بالاخره در ادامه مدرنیزاسیون میآید و معنای آنها را پی میریزد.
٢. خود این شرایط جدید، اگر چه بحرانی و ناروشن است، اما یك خصوصیت اصلی دارد و آن اینكه اساساً نه دیگر توسط معیارهای ارزشی سنت قابل درك میباشند، و نه كاملاً بتوسط معیارهای ارزشی مدرن قابل توضیح اند. شرایط جدید خود پدیده ای نو، اصیل و كاملاً نایافته است. این شرایط پدیده ای تركیبی است و دارای هویتی برپایه تركیبب از سنت و مدرنیته است. یعنی خود مجموعه جدیدیست كه دو خصوصیت دارد: از یكسو نه كاملاً سنتی و نه كاملاً مدرن است، اما از سوی دیگر و در عین حال، عمیقاً از آنها تأثیر گرفته است. به این لحاظ بود كه نوشتیم كه این مجموعه تركیبی در برش از گذشته ایجاد شده. پیرامون پدیدار شدن این مجموعه بحث دیگری را باید گشود .(7)
٣. اما این خصوصیات هنوز به كمال توضیح دهنده واقعیت شرایط جدید نیستند. پیدایش شرایط نوین كه ماحصل برش تاریخی از گذشته و پدید آورنده یك مجموعه ارزشی تركیبی میباشد، اساساً برگشت ناپذیر است. یعنی پس از ایجاد شرایط نوین دیگر امكان درهم ریزی كامل و همه جانبه آن، و بازسازی كامل گذشته بطور واقعی و خصوصا اجتماعی، برای همیشه از میان می رود. این نكته اساسی جمع بندی ما از پیدایش شرایط نوین در ایران است.
وضعیت نوین نه دوره ایست، نه روبنائی، نه ما حصل یك تحول سیاسیست، نه به تصمیمات فردی حاكمان رابطه ای دارد، بلكه برعكس، ریشه ایست، و بنیادی ترین عناصر پایه گذار یك تمدن را مد نظر دارد. به این ترتیب عنوان این نظریه را گذاشته ایم: «شرایط عدم بازگشت تاریخی»
اما این شرایط جدید چگونه حال و روز ما را دگرگون كرده است و چگونه بازگشت ناپذیر است؟
مثالی ساده غرض ما را روشنتر میكند:
امروزه دیگر اهالی شهرهای كوچك و بزرگ در ایران تقریبا همگی به آب لوله كشی و آشامیدنی مجهز هستند (البته هنو ز شاید برخی دهات از آن بی بهره اند). بسیاری شاید تصور كنند كه این امری ساده و البته لازم ایست، زیرا با این اقدام اهالی شهرها از میكروبهای موجود در آب كه سالها آنها را مبتلا به امراض گوناگون میكرد، نجات یافته اند. لیكن این مسئله از دیدگاه ما، تنها به اثرات پزشگی آن خلاصه نمیشود. اثرات اجتماعی، و نیز روحی و روانی آن اهمیتی دو چندان دارد. اثراتی كه آب لوله كشی و آشامیدنی بر اهالی شهرهای كوچك و بزرگ ایران گذاشته معمولا از چشم خود آن پنهان است. زیرا مشغله و نگاه آنها غالبا به «كاربرد عملی» آب لوله كشی محدود میشود. حق هم دارند، زیرا قرار نیست كه همه آنها انسان شناس، جامعه شناس، فیلسوف یا روان شناس باشند.
اما پرسش اینجاست: آیا میتوان تصور كرد كه روزی كسی، یك قدرت سیاسی، یك حكومت تازه از راه رسیده، مصرف آب لوله كشی و آشامیدنی را از اهالی شهرها بكلی سلب كند و آنها را وادارد تا چون صدسال یا دویست سال گذشته، آب غیر لوله كشی بنوشند؟ اگر چنین بشود، چه حادثه ای در كردار، در ذهن و روح آن اهالی رخ میدهد؟ اگر روزی یك حكومت جدید، مصرف آب لوله كشی و آشامیدنی را از اهالی شهرهای ایران سلب كند، قدر مسلم آنكه، آن اهالی یا هرگز آب غیر لوله كشی مصرف نخواهند كرد، یا با سختی بسیار به این كار تن خواهند داد. اگر برای دوره موقتی چنین كنند، این امر آنقدرها طول نخواهد كشید، و دوباره، پس از چندی آنها نیاز وافر خود را به آب لوله كشی اعلام میكنند، و بیشك برای آن قدم های عملی بر میدارند. اما میدانیم كه در اصل چون مصرف آب لوله كشی به كسی «ضرر سیاسی» نمیزند، غالبا قدرتهای سیاسی هم كاری به آن ندارند. چرا كه همه میدانند كه آب لوله كشی بهتر از آب غیر لوله كشی است. و بیشك، حتی حاكمان وقت نیز واقعیت آنرا پذیرفته، و عملا حتی خود، برای نجات از دست امراض احتمالی، از آب لوله كشی استفاده میكنند.
واقعیت شرایط برگشت ناپذیری بهمین سادگیست. ورود آب لوله كشی در ایران ماحصل مستقیم مدرنیزاسیون است. بی تردید این امر باید جنبه ای از اساسی ترین تحولات قرن حاضر در ایران تلقی شود. بااینحال این پدیده پیچیده، عملا به داده ساده زندگی ما بدل شده، آنطور كه دیگر حتی «به چشم كسی هم نمیآید»، ولی خود را چون ضرورت عرضه كرده و در طول زمان، بتدریج به جزئی از واقعی ترین بخش زندگی ما بدل شده است.
پدیده اساسی دیگر رادیو و تلویزیون است. عین همان مشاهداتی را كه درباره آب لوله كشی و آشامیدنی آوردیم، میتوان در باره رادیو و تلویزیون بدست داد. ما غالبا به اثرات و ثمرات بسیار عمیقی كه خصوصا پدیده رادیو در حوزه اجتماعی و روانی در طول پنجاه سال گذشته در زندگی ایرانی بهمراه آورده، كمتر فكر كرده ایم، ولی آن را بشکل روزانه استفاده میكنیم، و دیگر به این فكر نمیكنیم كه چگونه این پدیده كلیت روابط اجتماعی مان را مستقیما متحول كرده اند. رادیو و تلویزیون اساسا پدیده های غربی اند و ورود آنها را باید ماحصل مستقیم مدرنیزاسیون تلقی نمود. آنها را نه ما ساخته ایم، و نه هرگز آموخته ایم كه بطور واقعی و ادامه دار بازتولید شان كنیم. بااینحال، همه میدانیم كه امروزه ادامه هرگونه زیست اجتماعی ایرانی، حداقل در شهرها، بدون رادیو و تلوزیون عملا غیر قابل تصور است. و فراموش نكنیم كه كلیت انقلاب اسلامی ایران به میمنت حظور مستقیم این پدیده ها عملی شد.
همانطور كه اشاره شد، مسئله آن است كه حضور این پدیده های ذاتا غربی در ایران، آنقدر آرام تحقق یافته اند، و ما آنقدر آرام و «معصومانه» به وجودشان عادت كرده ایم، كه دیگر آنها را پدیده های كاملا «خودی» میدانیم. و مسئله هم درست در همینجاست:
هرگاه پدیده ای از آن ما شد، یعنی ما در زیست آگاه یا ناخود آگاهمان، آنرا بهرحال «خودی» تلقی نمودیم، حتی اگر ما مخترع آن نبوده ایم، دیگر رفع و نفی آن از وجود و عمل مان غیرممكن خواهد بود.
این گونه است كه ما شرایط برگشت ناپذیری را میفهمیم.
بودن تحول مشروط تاریخی
»شرایط جدید تاریخی»، چه بخواهیم و چه نخواهیم، ما را محكوم به زیست در آن میكند. و این نه فقط بخاطر سخت جانیش، بلكه ـ در عین حال ـ بخاطر نرمش و قابل انعطاف بودنش است. یعنی به آن خاطر كه قادر است با تحول مختصر درونی، خود را بازسازی كند و در فضای بیرونی خود تحول ایجاد كند. سختی او نه در تغییر ناپذیریش، كه در رنگ عوض كردنش برای انطباق با شرایط جدید است. بنابراین شرایط نوین از بین نمی رود، بلكه رنگ عوض می كند. از این رو در اساس خود برگشت ناپذیر است.
هرگونه تلاشی برای بازگشت كامل، همه جانبه و اجتماعی به گذشته هم بی معنا و هم غیر عملی ست. چرا كه شرایط جدید دیگر پدیده ای تاریخی ست و خود را چون ضرورت جلوه می دهد و چون ضرورت عمل كرده و با نیارهای جدیدف آدمی، جامعه و فرهنگ خود را منطبق می كند، تا بتدریج در آنها نیازهای جدید ایجاد نماید. به این ترتیب شرایط جدید، همچون پدیده تاریخی، خود را چون ناگزیر جلوه می دهد. و شرایطی كه خود را ناگزیر جلوه دهد، قادر است هم با ضرورتهای واقعیت موجود همراه شود، و هم در آن واقعیت ها یكدسته ضرورتهای جدید ایجاد نماید.
مبنای نظری و اساسی تز ما در باب شرایط برگشت ناپذیر تاریخی از این قرار است:
در رابطه میان سنت و مدرنیته، معادله ای ایجاد می شود كه فاكتور تعیین كننده اش نه سنت بلكه مدرنیته است. از آنرو كه مدرنیته در طبیعت نادیده اش خود بی نهایت و برگشت ناپذیر است، یعنی هیچ فلسفه تاریخی مرحله ای نمی شناسد، بنابراین هر گونه فضای آلوده به خود را برگشت ناپذیر میكند.
ما از دوره رابطه مان با غرب آلوده مدرنیته شده ایم! بشكلی كه هم در پیشرفتمان از كمالات آن سود بردیم، و هم «در پس رفتنمان»، بی آنكه خود بدانیم چطور و چگونه، واگیر مدرنیته به جان و وجودمان سرایت كرد و درگیر آن بوده ایم. به عبارت دیگر این پدیده به تمامیت تمدنی ما سرایت كرده و ابعاد حیات زیستی، ساختمان روحی و روانی ما را دستخوش حادثه كرده، و هرگونه جلورفت آنرا مشروط بخود نموده است.
به این شكل، نظریه ایكه در ادامه تز «برگشت ناپذیری» عنوان می كنیم به این قرار است:
نفوذ مدرنیته در كشورهای غیرغربی از طریق ایجاد شرایط برگشت ناپذیر تاریخی، بنیاد هر دو جنبش اصلاح گرا و نیز ضد اصلاح گرا را، دیده و نادیده، آگاه یا ناآگاه، مشروط به خود كرده، و هر دوی آنها را تابع نفوذ جان سخت خود نموده است. به این ترتیب در طول این صد ساله اخیر، جنبشهای ضد نوگرا یی در ایران، در فضایی كه از قبل و بتدریج مدرنیته در ساختار كلیت جامعه بنا كرده بود، حیات داشته، و از دانش و از ابزارهای عینی و غیرعینی آن برای جلورفت خود علیه غرب سود برده اند !
به عبارت دیگر، از آنرو كه مدرنیته «فضا» را و پارامترهای مربوط به محیط زیستی ما را، در كلیت خود متحول نموده، حتی جنبشهای ضد مدرن نیز، تا زمانی كه در دل آن فضا گام می نهند، در جایی، به نوعی، تحت تأثیر مدرنیته ـ حتی بطور ناقص ـ قرار دارند .(8)
بازگشت ناپذیری: فراتراز آگاهی
اما مقصود از «تاریخی» بودن شرایط جدید چیست؟
شرایط بازگشت ناپذیر وضعیتی تاریخی ست، به آن دلیل كه از حدود آگاهی فراتر می رود، زیرا كه از قبل بر ما و در ما وجود داشته است. این شرایط فضا را، حیات زیستی مان را آلوده دینامیسم فعال خود كرده است. باعلم به اینكه، عنصر «فضا» قبل از «آگاهی» وجود دارد و نه برعكس! به این لحاظ است كه ما غالباً «نمی دانیم» چگونه این شرایط خود ایجاد شده است، و یا اینكه ما خودمان چگونه در آن جای گرفته ایم.
یك بار كه مدرنیته ـ حتی بطور ناقص ـ در ما نفوذ كرد، جاذبه آن ما را گرفت، و آن جاذبه ما را به تغییرات در رفتارمان، و سپس در نگاهمان به زندگی و به هستی كشاند، دیگر امكان رفع وجودش و بازگشت به حالت اولیه وجود ندارد. درست همچون برده ایكه تاكنون نام آزادی را به گوش نشنیده و یك بار كه از آن مطلع میشود، دیگر در او نه میل و نه توان اندیشه به عدم آزادی یافت میشود. از آن به بعد هرگونه فكر عدم آزادی نیز در جایی، به نوعی، مستقیم یا غیرمستقیم، آلوده فكر آزادیست. فكری كه یك بار نام آزادی را یافت، دیگر با گذشته اش قابل قیاس نیست، یعنی در بعدی از وجود ناپیدایش، دیگر قادر به فراموشی آن نخواهد بود.
در ایران امروز، دیگر كسی نمی پرسد چرا، اما غالباً افراد در شهرهای بزرگ نگران وضعیت اجتماعی و سیاسی مملكت خود هستند، تحولات قدرت سیاسی را دنبال میكنند، و حتی بسیاری از آنها به «سیستم نمایندگی حكومتی» ـ حتی بطور ناقص ـ عادت كرده و در میانشان، هر كس به سهم خود، در اندیشه انتخاب بهترین نماینده برای خود میباشد.
حال اگر اندكی به عقب بازگردیم، در مییابیم كه ما در صد سال پیش، حتی فكر اینكه یك ایرانی، نه یك «آدم» بطور كلی بلكه باید چون «شهروند» قلمداد شود، در ذهنمان نیز راه باز نكرده بود. در این زمان، ادبیات سیاسی ما تازه میرفت تا اندك اندك با مسئله ضرورت دخالت مردم در امور سیاسی و اجتماعی آشنا شود.
در این نمونه واقعی دو نكته قابل اشاره است:
نخست آنكه، اساس پیدایش فكر نو سیاسی در ایران صده گذشته- كه مبنای آن همانا شركت مردم در سیستم انتخابی میباشد- آنچنانكه فریدون آدمیت بدرستی اشاره دارد، (تنها) از طریق رابطه متفكران ایرانی با افكار آزادیخواهانه اروپائیان پدیدار شد (9). اما نكته دوم ـ به مراتب مهمتر از اولی ـ این است كه، یك بار كه فكر آزادی به ذهنمان راه یافت، دیگر برای همیشه، امكان فراموشی آن از ما سلب میشود. از زمان ورود این فكر نو، نمیدانیم چرا و چگونه، ولی دیگر بطور خودبخودی آزادی را به عدم آزادی ترجیح میدهیم. این امر اساساً به آن معنا نیست كه در اقداماتمان پیرامون تحقق امر آزادی در عمل، در امر سیاست و اجتماع موفق بوده ایم؛ بلكه حداقل به این معناست كه دیگر دنبال كردن آگاهانه زمامداران سیاسی را به پیروی كوركورانه از آنها كم و بیش ترجیح میدهیم.
تحولات دوره ای و بازگشت ناپذیری
گفتیم كه بدینسان، مجموعه این تحولات كه شرایط بازگشت ناپذیری را بنا كرده اند، اساساً سیاسی نیستند، بلكه چنانچه اشاره شد تاریخی اند، یعنی تلاشی ناپذیر و از میان نرفتنی اند. به عبارت دیگر، آنها مرتبط اند به یك دسته عواملی كه نه فقط گفتارهای سیاسی و دوره ای برشان بطور بنیادین موثر نیست، بلكه آنها گفتارهای سیاسی را نیز مشروط به خود می كنند! این فاكتورهای تحول، خودبخود و بی آنكه بتوان دید چگونه، بر سر قدرت سیاسی سوار می شوند، بشكلی كه رفت و آمد دولت ها، گوناگونی گرایشها، بحرانهای پی گیر آنها، درگیریهای جناحی درونی و بیرونی، و حتی یك انقلاب سیاسی نیز نمی تواند جلوی زیست تاریخی و ریشه دار آنها را بگیرد، بلكه تنها می تواند در كاركردشان وقفه ایجاد كند.
در ایران از زمان استقرار نظام نوین ارتش، دولت، مجلس، اقتصاد سرمایه داری دولتی، تكنولوژی جدید، و بالاخره نظام اداری و تربیتی مدرن، هر قدرت سیاسی كه به حكومت رسید، سرانجام دریافت كه برای ادامه حیات خود باید در نهایت با این نهادها راه آید و با آنها (و نه بر علیه آنها) حكومت كند. دیده ایم كه در ایران، در طول صد سال اخیر، هیچ قدرتی در تلاش واقعی برای نابودی این نهادها نبود. دیده ایم كه حتی رادیكالترین جنبشهای سیاسی در ایران نتوانستند در كاركرد واقعی آنها بطور جدی رخنه ایجاد كنند.
جابجایی قدرت سیاسی در ایران در طول بیست و پنج سال گذشته، نشان از آن دارد كه تغییرات در نهادهای دولتی و تحول در شعارهای سیاسی و حتی در ایدئولوژی حاكم، كافی نیستند تا نفوذ جان سخت نهادهای پایه ای، كه عمری طولانی و تاریخی دارند را، از میان بركنند. هرگونه تحولی، حتی تحول «ضد مدرن»، كه در درون شبكه مدرن، كه بصورت شبكه ای نامرئی بر درون و بیرون ما تنیده، صورت گیرد، تحت تأثیر حیات فعال و زیست نیازمند و وابسته گرای آن تحقق می یابد. به این لحاظ هیچ انقلاب سیاسی قادر نیست شبكه نظام مدرن را بطور واقعی و در همه ابعاد وجودش خلع سلاح كامل نماید. به عبارت دیگر، شرایط بازگشت ناپذیری، قادر است ابزارها و اهداف بكار گرفته شده علیه نظام مدرن را نیز تحت تأثیر خود قرار دهد.
اما اشتباه نشود، یك جریان رادیكال ضد مدرن كه ادعای بازگشت به گذشته دارد و ایدئولوژی بازگشت به ریشه ها را در جامعه رواج می دهد، قادر خواهد بود خللهای جدی در كاركرد شبكه مربوطه ایحاد كند؛ قادر خواهد بود در روند تولید و بازتولید آرام و طبیعی نهادها وقفه پدید آورد. افزون برآن، چنین جریانی قادر است ضربات سنگین و گران به سیستم حاكم بزند. ما در همه جا پس رفت نهادها را دیده ایم. در پس انقلابات و یا شورشهای اجتماعی و در پی حاكمیت ایدئولوژی های بسته، سیستم حاكم ضربات ریشه ای و سخت خورده است. پل پت در كامبوج چنین كرد.
اما با اینحال در طول زمان، كل سیستم بالاخره از تسلط نافذ ایدئولوژیهای رادیكال جان سالم بدر میبرد و چهارچوبه خود را در نهایت همیشه حفظ می كند و حالت پیشینش را ـ البته در اشكال جدیدتر ـ باز می یابد. این واقعیت را باید جان سختی نهادهای مدرنیزه نامید كه با بنیاد و كاركردی قوی تر از ایدئولوژی عمل می كنند و قادرند در مقابل هر یورشی بالاخره و در پایان كار جان سالم بدر برند. (10)
سخن آخر
پرسش اساسی ما در طول این نوشته سنجش و درك ماهیت مدرنیته، رابطه شرق و غرب، و بحران تحول در ایران بود. در این نوشته كه البته برخی مطالب آن بطور خلاصه مطرح شده اند، تلاش ما آن بود كه قرائت دیگری از مدرنیته و از جهانی شدن عنوان كنیم، قرائتی كه از یك سو تنها در محدوده فلسفه باقی نماند، و از سوی دیكر مطالعه تكامل درونی تمدن غرب را با درك تحولات بیرونی و جهانی آن بهم بیامیزد. به این ترتیب در این نوشته، تنش بیرونی مدرنیته با پدیده جهانی شدن پیوند خورده و سعی شده است كه جهانی شدن نه بگونه ای تجریدی، و نه تنها از بعدی اقتصادی، كه در پیوند با فاكتورهای تحول در ایران برسی شود.
در ابتدا، پس از برشماری خصوصیات اصلی سوژه و مدرنیته، دریافتیم كه مدرنیته با مدرنیسم فرق اساسی دارد و هر دو از مدرنیزاسیون متفاوت هستند. دیدیم كه آنچه در طول صدسال گذشته در ایران رخ داد، در اساس مدرنیزاسیون بوده است، و همین را بدرستی تحلیل گران ایرانی «تجدد» خوانده اند. ما فاكتورهای تحول در ایران را، از آنرو كه در سطح مدرنیزاسیون باقی مانده اند، «فاكتورهای تحول بحرانی» خوانده ایم. در ایران تكنیك آمد، اما فكر تكنیك ساز (مدرنیته) نیامد. اما، بهرحال، هرگونه نفوذ تكنیك جدید، به شگلی از اشكال، حامل عناصر بنیادین، نادیده و موذی مدرنیته هستند. چرا كه هیچ مدرنیزاسیونی جدا از مدرنیته صورت نمیگیرد.
به این ترتیب، ما در طول صد سال گذشته، شاهد شگل گیری بسیار تدریجی یك دسته ارزشهای جدید در سطح اجتماعی و فردی هستیم. ارزشهایی كه كلیت ساختار فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ما را بطور بیسابقه ای دگرگون كرده اند. هیچ چیزی در ایران امروز با ایران صد یا صد و پنجاه سال گذشته قابل قیاس نیست. و انقلابات سیاسی، ارزشهای بنیادین یك فرهنگ را بسرعت دگرگون نمیكنند، بلكه غالبا آن انقلابات در دل آن ارزشها شگل میگیرند، و از طریق آنها قابل فهم هستند. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، دیگر چون قرن پیشین به فرزندانمان نگاه نمیكنیم، و آنها نیز بهم چنین. ما در نوع زندگی روزانه، در نوع معیشت، در نوع تغذیه، لباس پوشیدن، و حتی در رفتار و حركاتمان تغییراتی بوجود آمده كه خودمان نیز از چگونگی پیدایش آن تغییرات بی اطلائیم، و بدتر، غالباً از توضیح آنها نیز عاجزیم. غالب ما تنها آنها را میزییم.
هیچ اثر تئوریك و تحقیقاتی جدی درباره شگلگیری ارزشهای جدید در ایران، كه ماحصل رشد و نفوذ مدرنیته از یك سو، و از سوی دیگر، نتیجه مقاومت عناصر ارزشی سنت هست، تاكنون به نگارش در نیامده. این تغییرات كه تولیدگر «ارزشهای تركیبی» هستند، پدید آورنده شرایطی میباشند كه ما از آنها در این نوشته به عنوان «شرایط بازگشت ناپذیرتاریخی» نام برده ایم.
بخش های دیگر این مقاله را در اینجا بخوانید
[بخش اول] [بخش دوم] [بخش سوم]
hoodasht@yahoo.com
www.hoodashtian.com
این نوشته برگرفته از كنفرانس « مدرنیته و نظریه عدم بازگشت تاریخی در ایران » بود كه در نشست جامعه شناسان ایرانی در پاریس، در سال ١٩٩٩ در مدرسه «مطالعات عالی در علوم انسانی» ارائه گردید.
--------------------------------------------------------------------------------
1. بیشتر: عطا هودشتیان :ایرانیان و اندیشه تجدد : «نگاه نو» شماره ٢٠، مهرماه ١٣٧٣ ,تهران.
2. ازتكنیك مدرن میبایست بدرستی بعنوان «تكنیك زنده» یاد كرد. تكنیك كهن زنده نیست یعنی خود را باز تولید نمیكند. دنیای كهن، همانطور كه ارسطو اشاره دارد، تنها تكنیك را «بكارد میبرد». تكنیك زنده آنیست كه اساسا قادر است خود را باز تولید كند و آنهم در مسیری غایت ناپذیر، و به این ترتیب، محیط را تحت اثرات دگرگون پذیر خود قرار میدهد. بیشتر:
Ellul Jacques : La Technique ou l’enjeu du siècle, Paris, Economica, 1991. Et :
Goffi Jean Yves : La philosophie de la technique, Paris, PUF,1988.
3. گفتیم كه مسئله اساسی توسعه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این نیست كه فاكتورهای توسعه باید همواره و الزاما در رابطه با گذشته و عناصر ارزشی آن بنا شوند. نمیتوان و نباید همواره به انتظار «انطباق منطقی» مراحل رشد، یكی در رابطه با دیگری، نشست. این همان «تئوری مراحل» در مسئله مربوط به توسعه است كه ما در این نوشته اساسا پای بند آن نیستیم.
4. جمشید بهنام: ایرانیان و اندیشه تجدد، تهران، انتشارات فرزان روز، ١٣٥٧.
5. در مورد «برگشت ناپذیری» به مقاله «زایش و پویش مدرنیته»، مجله نگاه نو ، شماره ٢٠، مهرماه ١٣٧٣، بخش مربوط به نظریه سلطه بر جهان و هگل، رجوع شود.
6. خلاصه بحث برگشت ناپذیری ، كه شاید از آن باید بعنوان یك تز یادكرد، در مقالات یاد شده در یادداشت های قبلبی آمده است. اما، كلیت آن، در كتاب زیر كه برای چاپ مدون شده است، از دیدگاهی فلسفی برسی شده:
, Paris. « Une Modernité sans Occident »
7. در این باره رجوع كنید به:
- Ata Hoodashtian:. Huit modèles du métissage structurel, recherche pour le groupe GREMA, Université Paris 8, pour la revue : Formation/Analyses. Department of Education, Octobre 2001, the University of Paris
8. ف. خسروخاور مینویسد: انقلاب اسلامی ایران ضد مدرنیته نبود بلكه ضد غرب بود:
Khosrokhavar F. : L’Utopie Sacrifiée, sociologie : de la révolution iranienne, Paris, Presses de la Fondation Nationale des Sciences Politiques.
9. فریدون آدمییت: ایدئولوژی جنبش مشروطه، انتشارات پیام، تهران، ١٣٥٥.
10. «نهادها» قوی تر از «ایدئولوژیها» عمل میكنند. در اینجا، ما نه لزوما پیرو ماكس وبر، نه پیرو كارل ماركس هستیم. نخستین اندیشمند، مهمترین عوامل تحول را اموری چون سیاست، اجتماع یا فرهنگ میداند، و دومین، بیشتر به تقدم امر اقتصاد در این باره پایبند است. آخرین نظرات در غرب، به تركیب مشروط این هر دو گرایش در تحلیل از عوامل تحول، تمایل دارد.
---------------------------
نظر شما در مورد مطلبی که خواندید چیست؟
---------------------------
|
|