29.5 C
تهران
یکشنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۴۰۰
اسماعیل نوری‌علا

چراغی که در گذشته مانده است

سی و چهار پنج سال پیش، در گرماگرم هیاهوی رودهای تپنده‌ای که عاقبت به گنداب حکومت‌اسلامی رسیدند و از حرکت باز ماندند، من دانشجوئی 35 ساله بودم در دانشگاه لندن که فکر می‌کردم روزهای «انقلاب» آنقدر به طول خواهند انجامید تا تعطیلات تابستانی فرا رسد، و من فرصت دارم که به تهران برگردم و روند رشد فزایندهء انقلاب را به چشم ببینم. انقلاب اما صبر نداشت و بی‌قراری می‌کرد و من، گوش چسبانده به رادیوی موج کوتاهی که از نزدیکی دانشگاه لندن خریده بودم، می‌شنیدم که شاه رفته است، بختیار می‌کوشد اوضاع را آرام و منطقی کند، و خمینی نشسته در حومهء پاریس پا را در یک کفش کرده است که بختیار هم باید برود. از طریق همان رادیوی موج کوتاه پر از خش خش و پارازیت، گزارش ورود خمینی به فرودگاه مهر آباد، سرود خواندن‌ها و توی دهن این دولت زدن‌ها را می‌شنیدم و حسی از شادمانی کودکانه اما پر از اضطراب و لذتی جوانانه اما خوف زده وجودم را در خود گرفته بود. آینده چیزی پر از تاریکی و ابهام می‌نمود که همهء برنامه‌ریزی‌ها را باطل می‌کرد و امید و نومیدی را به دو روی یک سکهء بی‌رونق و چرخنده در هوای معطل مبدل می‌ساخت. در آن هنگام ایران شورش زده برایم دور و تصور ناکردنی می‌نمود. پنج ماه پس از پیروزی انقلاب توانستم برگردم و شهرم را غریبه‌تر از همیشه بیابم.

باری، در همان روزها که آخرین کارهای پایان نامهء دانشجوئی خود را آمادهء ماشین شدن و تقدیم به دانشگاه می‌کردم، با اینکه موضوع تحقیقم به تاریخ دور و دراز سازمان‌های مذهبی در ایران مربوط می‌شد، سرگرم کتابی بودم که در خارج از ایران چاپ شده و بوسیلهء یکی از دوستانم به من رسیده بود. کتابی بود دربارهء تاریخ معاصر ایران، از پیروزی انقلابیون مشروطه تا اندکی مانده به آغاز شورش‌های 57، و نویسنده یا نویسندگان‌اش، با گردآوری اسناد مربوط به این دورهء هفتاد ساله، کوشیده بودند تحلیلی نو از وقایع گذشته به دست دهند. 15 سال بعد که تصمیم به مهاجرت گرفتم آن کتاب را، با بسیاری کتاب دیگر، تحویل دکتر ماشااله آجودانی دادم که همت کرده بود و نهادی به نام «مرکز مطالعات ایرانی» را در لندن پایه‌گزاری می‌کرد. در آن پانزده ساله که می‌خواندمش، این کتاب هفتصد هشتصد صفحه‌ای شیرازهء چسبی خود را دست داده و پرپر شده بود؛ از بس که از سر کنجکاوی و حیرت ورق‌اش زده و به نالهء شیرازه‌ای که در گرما می‌خشکید و پودر می‌شد بی‌اعتنائی کرده بودم.

کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» نام داشت و بر جلد آن نام نویسنده‌ای دیده نمی‌شد. می‌شد حدس زد که نویسنده (گان) و ناشر(ان) اش یا توده‌ای (و یا از اضعاف آن حزب) اند و یا از اعضاء جناح چپ جبههء ملی که آن روزها بسیار فعال‌تر از امروزشان بودند. یادم نیست که نویسنده نام کتاب را از شعری، گفته‌ای، جائی گرفته و یا خودش آن را آفریده بود؛ هرچه بود سخن سخت قابل تأمل و تأثیرگذاری می‌نمود؛ در ردیف گفته‌هائی همچون «ملتی که تاریخ خود را نشناسد آینده‌ای ندارد» یا «برای تکرار نکردن اشتباهات گذشته باید آن اشتباهات را شناخت و از آنها درس گرفت» و… تو گوئی که کلید در بستهء آینده کشور من در لابلای آن کتاب قرار داشت و آن را که می‌گشودی، می‌دیدی که اگرچه از گذشته سخن می‌گوید اما غرض‌اش نشان دادن راه از چاه است، آن هم به «تو»ی ایستاده در برابر راه آینده‌ای که چراغ‌هایش مرتب روشن و خاموش می شوند و تو نمی‌توانی، در آن تاریک و روشن، ترس را از امید، و شادی را از تلخی، تمیز دهی.

***

اما من اکنون، در پیرانه سری، به این پرسش دلشکن نیز رسیده‌ام که «آیا براستی کسی که به گذشته بر می گردد لزوماً هدف‌اش یافتن چراغی برای روشن کردن راه آینده است؟» و می‌بینم که، متأسفانه، پاسخ مثبتی برای این پرسش ندارم و در بیان علت فقدان چنین پاسخی ناچارم کمی به ساحت «زبان» برگردم. چرا که شاید توضیح اندکی در مورد واژگان و معانی منظورم را آشکارتر کند.
«بازگشت» در زبان عربی معادل باب «رجع» است که رجوع و رجعت و مراجعه و غیر آن همه از دل اش برکشیده و ساخته می‌شوند. اما همین واژگان، وقتی به درون زبان فارسی خلیده‌اند، معناهائی جز آنچه در زبان عربی داشتند یافته‌اند. مثلاً، با کمی دقت می‌بینم که دو مفهوم «رجوع» (در معنای فارسی شده‌اش) و «بازگشت» در عمل از یکدیگر متفاوت می‌شوند و نباید یکی را بجای دیگری گرفت، همانگونه که در زبان فارسی «رجعت» (به معنای «بازگشت») با «مراجعه» (به معنی مشکل و پرسشی را با کسی یا چیزی در میان نهادن) از هم متفاوت‌اند. مثلاً، اگر ما به گذشته «رجعت» کنیم و نه «رجوع» اغلب نتیجهء کارمان آن می‌شود که در گذشته می‌مانیم و جا خوش می‌کنیم و، حتی اگر برای یافتن چراغی بمنظور روشن کردن راه آینده چنین کرده باشیم، یادمان می‌رود که به این مقصود به گذشته بازگشته‌ایم. اما اگر بازگشت ما به گذشته نوعی «رجوع» محسوب شود آنگاه روشن است که رفته‌ایم تا چراغی برای روشن کردن راه آینده بیابیم و به اکنون باز گردیم تا در رفتن به سوی آینده مجهزتر و توانمند‌تر شده باشیم.

***

همین تفاوت میان دو نوع «بازگشت» را می‌توانیم در حوادث تاریخ معاصر کشور خودمان مشاهده کنیم، مثلاً:
در «انقلاب مشروطه» ما به گذشتهء کشورمان «رجوع» کردیم
اما در «انقلاب مشروعهء 57» به گذشته «مراجعت» کرده و کوشیده‌ایم که در همان گذشته نیز جا خوش کنیم و بمانیم.
در جنبش مشروطیت خواستیم گوهر هویت تمدنی خود را در گذشته‌های قابل به روز شدن پیدا کنیم و به کمک آنها راه آینده‌مان را روشن‌تر ببینیم
و در جنبش مشروعهء 57 دوان دوان از آینده و اکنون ماه و سال‌مان گریخته و به دامان گذشته‌ای مسموم که می‌توانسته آینده‌کش باشد آویخته‌ایم.
متفکران این دو دوره هم می‌توان از این بابت با هم مقایسه کرد. ملکم خان را با شریعتی، و میرزا آقا خان کرمانی را با آل احمد:

جلال آل احمد، رمیده از ارزش‌های مختلف انسانی و تمدنی غرب، راه حل معضلات جامعه‌اش را در «بازگشت به پیش از دوران غربزدگی که با پیروزی مشروطیت آغاز شده بود» می‌دید اما در این بازگشت» تنها در جستجوی عناصری بود که از راهپیمائی ما به سوی آینده جلوگیری کنند.
یا توصیهء شریعتی در «بازگشت به خویش»، و نصیحت احسان نراقی به آویختن به «آنچه خود داشتیم» هم از همان جنس بود.
اینان توصیه می‌کردند که به گذشته برگردیم و زندگی‌مان را «از همان جا که قطع شده بود» از سر گیریم. اما به کدام سو؟ آینده؟ نه! باز هم به گذشته‌تر، به اسلام پاک و ناب صدر اسلام که هنوز ناکثین و مارقین و قاسطین خراب‌اش نکرده بودند و فاطمه فاطمه بود و علی تجسم ارزش‌های ناب الهی.
پس آیا گذشته براستی چراغ آینده است؟ آیا این «هستن» از یک قانونمندی بلاتردید آب می‌خورد؟ و یا هیچ تضمینی برای یافتن چراغ و بازگشتن با چراغ و رفتن به سوی آینده‌ای که راه‌اش را این چراغ روشن می‌کند وجود ندارد؟
من در جزمیت کودکانه و غیرعلمی آن کتاب است که امروز هم همان دردها و درمان‌های مهلک تاریخی‌مان را در کار می‌بینم و هنوز آدمیان بسیاری را می‌شناسم که به گذشته بازگشته و در آن فرو مانده‌اند؛ همچون اسکندر که در استوره‌ها برای یافتن آب حیات و «چشمهء حیوان» به درون ظلمات می‌رود و هرگز بر نمی‌گردد. آری، من آدمیان بسیاری را می‌ شناسم که در گذشته مانده و چنان به تاریکی و ظلمات گذشته آغشته گشته‌اند که فراموش کرده‌اند سفرشان برای یافتن چراغ و روشن کردن راه آینده بوده است.
ما را، تا زنده‌ایم، گریزی از آینده نیست. زنده بودن ما، نفس کشیدن ما، دردهای ما، و معضلات ما همه «امروزی» اند و اگر دلخوشی و انتظاری برای بهبودشان داریم ناگزیریم نوشدارو را در آینده جستجو کنیم؛ آینده‌ای که اگر بی‌اختیار و تصمیم و برنامه‌ریزی ما از راه رسد هیچ نشانهء ناگزیری از بهبود اوضاع، آنگونه که ما آرزویش را داریم، با خود نخواهد داشت و چه بسا که روزگارمان را سیاه‌تر از اکنون هم بکند.
به ماجرای مشروطه برگردیم: در پی شکست‌های پیاپی ناشی جنگ با روسیه و از دست رفتن بخش‌های عمده‌ای از خاک کشورمان، ما به خود آمدیم و تکان خوردیم. خود را در آینه‌ای که دشمن پیش رویمان گرفته بود دیدیم، به عقب افتادگی مهلک خود واقف شدیم و در جستجوی چراغی برای آینده به گذشته رجوع کردیم و، نیکبختانه، «چراغی برای آینده» را یافتیم که در میان سنگ‌ها و خشت‌های گلی پختهء عهد باستان‌مان افتاده بود و چون بر جداره‌اش دست کشیدیم جائی به نام «ایرانشهر» را یافتیم که در چشم آیندگانی چون اخوان ثالث مان گلمیخ تاریخ و سرآمد آفاق بود(*)؛ چراغی از آن دورانی که مستقل و زنده و قانونمند و قوی بودیم. و به مدد آن توانستیم راه و چاه را بهتر ببینیم، برای پرشی بزرگ دورخیز کنیم، خواستیم اولین ملت آسیا شویم که می‌خواهد به سوی فردائی بهتر بر جهد، جنبش مشروطه را آفریدیم و، چون شاه و شیخ مجلس‌مان را به توپ بستند، از تبریز و کوه‌های بختیاری و دشت‌های مازندران براه افتادیم، تهران استبداد زده را فتح کردیم، محمدعلی شاه را به سفارت روسیه فراری دادیم، مجلس به توپ شدهء شورا را جانی تازه بخشیدیم، ملت شدیم، دولت منتخب پیدا کردیم، قانون اساسی نوشتیم و حقوق مدنی آفریدیم. و اینگونه شد که گذشته مان چراغ راه آینده‌مان شد.

اما در دههء 50 شمسی ما دیگر آن آدم های 50 سال قبل‌تر نبودیم. خورهء «بازگشت به اسلام سیاسی» و موریانهء «قانون‌سازی بر اساس شریعت آخوندی» مغز ما را خورده بود. ما دیگر برای آینده نبود که به گذشته می‌نگریستیم بلکه به آینده پشت کرده بودیم تا به گذشتهء دردناک عهدهای بی‌کسی و استبداد‌زدگی و تسلیم و رضا برگردیم. احمد رضا احمدی ِ شاعرمان حکم داده بود که «در خوشه‌های این اطاق بمان / که دشت سخت تنگ است» و آل احمد نظریه پردازمان، با دهان پر ودکا، به زیارت خانهء خدا رفته و کنفرانس بزرگ اسلامی را دیده و برگشته و، ماجراجویانه، آرزو کرده بود که این جماعت پهناور اسلامی خود قدرتی بهم زند و طومار غربیان استثمار‌گر و استعمارکار را در هم بپیچند. آنک در سطر سطر کلام و اندیشه‌مان بن لادن‌ها و خمینی‌ها و خلخالی‌ها زاده می‌شدند و می‌لولیدند و ما به دنبال بولدوزری می گشتیم که آرامگاه «رضاخان قلدر»مان را ویران کنیم و «تخت جمشید طاغوتی» را به تلی از سنگریزه بدل سازیم.
باری، بازگشت‌ی این بار ما «رجوع» نبود، «مراجعت» بود. و در این بازگشت ِ بی بازگشت بود که منقلب شدیم، زیر و زیر شدیم و آینده را بر پشت بام هامان، در تلاوت الله اکبر، تیرباران کردیم و ماه حیرت‌زده را دیدیم که چهرهء امامی دروغین را بر دشت و صحرایش خالکوبی کرده بودند.

***

اما گفتم که ما بازگشت دیگری هم داشته‌ایم. و ماهیت این «گونهء دیگر» از بازگشت است که در شگفتی آفرینی بر آن دیگری پیشی می‌گیرد؛ چرا که، نه در قلمرو حکومت‌اسلامی، که در اردوگاه مخالفان آن رخ می‌دهد!؛ مخالفانی که قرار است فردای ایران را بهتر از امروز و دیروز نزدیک‌اش بسازند و لازم است که مسئولانه به آیندهء آن ملت و آن سرزمین بیاندیشند و اگر به گذشته سری می‌زنند برای یافتن چراغی باشد که راه آینده را روشن می‌سازد. یعنی، می‌بینم که گروه پهناوری از این «مبارزان» نیز در بخش‌های دیگری از گذشته مانده‌اند و چراغی که در دست دارند یا خاموش است و یا جز جلوی پای خودخواهی‌های آنان را روشن نمی‌کند.
آشکارتر بگویم. براستی فایده اینکه بدانیم 28 مرداد قیام بود یا کودتا در چیست اگر این آگاهی نتواند به روشن شدن راه فردای ما کمک کند؟ فایده اینکه بدانیم در فاصلهء 25 تا 28 مرداد 1332 دولت مصدق قانونی بوده است یا غیرقانونی و کودتائی، چه حاصلی می‌تواند داشته باشد اگر این «دانش» نتواند به ما بگوید که چگونه می‌توان حکومت نابهنگام و خونریز اسلامی را منحل کرد و از میان برداشت؟ این دانش‌ها و این چراغ‌ها اگر موجب شوند که ما در 60 سال پیش متوقف شویم چه دردی را دوا می‌کنند؟ چه فایده‌ای دارند اگر فقط به کار جدائی‌ها و تفرقه‌ها بیایند و از همدلی‌های کنونی و فردائی ما جلوگیری کنند؟
می‌گویند ایران دچار کارکرد وقفه ناپذیر ماشین باز تولید استبداد است. استبداد قاجارها جا به استبداد پهلوی‌ها می‌بازد و استبداد پهلوی‌ها از زهدان خویش استبداد ولایت فقیه را می‌زاید. اما به چه دردی می‌خورد هزار بار مرور کردن تاریخ قاجاریه تا ولایت فقیه اگر این مطالعه نتواند راه جلوگیری از کار ماشین باز تولید استبداد را به بما نشان دهد و کاری کند که ما در همان گذشته‌ها بمانیم و بلولیم و بر بالش عقاید متقن و تعلل‌ناپذیر خود بخسبیم و حاضر نشویم در زیر آسمان اکنون مان با هموطنان دیگرمان بر سر سفرهء یک فکر مشترک برای فردا بنشینیم؟ نه! در این پیرانه سر دریافته‌ام که گذشته هرگز «لزوماً» چراغ راه آینده نیست و بازگشت به آن می‌تواند بازگشت کننده را در غارهای تاریک خود اسیر کند و بر ورودیه‌های سرزمین تف زدهء فردا پرده‌ای از تار عنکبوت‌های فریبنده بکشد؛ تا ما و «یاران غار» مان در پس آن «پردهء مانع» چندان بمانیم تا در همان گذشته با هفت هزار سالگان سر به سر شویم.

_______________________________________
* در این جملات پژواک سخن فاخر مهدی اخوان ثالث جاری است که در شعر «شوش» خویش اینگونه آغاز می‌کند: «این ابر شهر، این فراز فاخر، این گلمیخ / این فسیل فخر فرسوده / این دژ ویرانهء تاریخ: / شوش را دیدم. / این کهن تصویر تاریک از شکوه شوکت ایران پارینه / تخت جمشید دوم، بام بلند آریائی شرق / …شوش در باغی که ایران بود، چون قصری هزار اشکوب…»

پست‌های مرتبط

پیام جنبش سکولار دموکرات‌های ایران به کنفرانس حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات)

admin

جمهوریت یا جمهوری؟

admin

دست‌آورد‌های یک کنار هم نشستن

admin

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر