18.5 C
تهران
شنبه, اردیبهشت ۲۵, ۱۴۰۰
اقتصاد

ذهنیت ضدسرمایه‌دارانه (فصل اول)‏

‎ ‎ خصوصیات اجتماعی نظام سرمایه‌داری و دلایل روان ‏شناختی ‏بدگویی از آن

‏ ‏1 – مصرف کننده‌ی مقتدر

ویژگی سرمایه‌داری مدرن، تولید انبوه کالا برای ‏مصرف توده‌های ‏مردم است. دست آورد چنین ‏نظامی حرکت به سوی بهبود مداوم ‏میانگین ‏سطح زندگی افراد است یعنی جریانی که به ‏ثروتمند شدن ‏بسیاری از مردم می‌انجامد . ‏سرمایه‌داری “انسان معمولی” را از ‏مرتبه‌ی ‏پرولتاریا بالا کشیده و وی را به‌یک “بورژوا” ‏ارتقا ‏می‌بخشد.‏ ‎‎
در بازار یک جامعه‌ی سرمایه‌داری، انسان معمولی ‏مصرف کننده‌ای ‏مقتدر است که نهایتا با خرید یا ‏امتناع از خرید خود تعیین ‏می‌کند که چه چیزی و با ‏چه میزان و کیفیتی باید تولید شود. ‏مغازه‌ها یا ‏کارخانجاتی که صرفا یا عمدتا نیازهای تجملاتی ‏ناب ‏شهروندان ثروتمندتر را برآورده می‌کنند، تنها ‏نقشی فرعی در ‏زمینه‌ی اقتصادی اقتصاد بازار ایفا ‏می‌کنند. این مغازه‌ها و ‏کارخانجات هیچ وقت به ‏مرتبه‌ی کسب و کارهای بزرگ نمی‌رسند. کسب ‏و ‏کارهای بزرگ همیشه – به طور مستقیم یا ‏غیرمستقیم- به توده‌های ‏مردم خدمت می‌کنند.‏ ‏
چنین ارتقایی ماحصل تغییرات اجتماعی رادیکال ‏‏”انقلاب صنعتی” ‏است. فرودستانی که در تمامی‌ ‏اعصار پیشین تاریخ گروه‌های بردگان ‏و خادمان، فقرا ‏و مستمندان را تشکیل می‌دادند، به ‏خریدارانی ‏بدیل شده‌اند که به‌یاری صاحبان کسب و ‏کار می‌آیند. آنها مشتریانی ‏هستند که “همیشه ‏حق با آنهاست”، حامیانی که این قدرت را دارند ‏که ‏عرضه کنندگان ثروتمند را فقیر و عرضه کنندگان فقیر ‏را ‏ثروتمند سازند.‏
اساس اقتصاد بازار که توسط رهکارهای راهکارهای ‏قلابی دولتها و ‏سیاستمداران مختل نشده باشد ‏چنان نیست که در آن اعیان و اصیل ‏زادگانی وجود ‏داشته باشند که توده مردم را تحت انقیاد خود ‏قرار ‏دهند، باج و خراج جمع‌آوری کنند و هنگامی که ‏رعایا مجبورند با ‏خرده‌های نان زندگی شان را سر ‏کنند، ضیافت‌های مجلل برگزار ‏کنند. نظام مبتنی بر ‏سود آنهایی را ثروتمند می‌سازد که بتوانند ‏نیازهای ‏مردم را به بهترین و ارزان‌ترین راه ممکن تامین ‏کنند. ‏ثروت تنها از طریق خدمت‌رسانی به مصرف ‏کنندگان به دست می‌آید. ‏به محض اینکه ‏سرمایه‌داران این وجوه را در مسیری به غیر از ‏تامین ‏خواسته‌های عموم سرمایه‌گذاری کنند، ‏سرمایه‌هایشان را از ‏دست خواهند داد. در یک ‏رفراندوم هرروزه ، هر شاهی به مشتری ‌این ‏حق را ‏می‌دهد که تعیین کند چه کسی باید صاحب ‏کارخانجات، مغازه‌ها ‏و مزارع باشد و آنها را مدیریت ‏کند. کنترل وسایل مادی تولید ‏عملکردی اجتماعی ‏است که به تایید یا الغای مصرف کنندگان ‏مقتدر ‏می‌رسد.‏ ‏
این است معنای اندیشه‌ی مدرن آزادی. هر فرد ‏بالغی آزاد است ‏زندگیش را بر اساس ‏اندیشه‌هایش شکل دهد. آدمی‌ مجبور نیست ‏مطابق ‏طرح برنامه‌ریزی شده‌ی صاحبان قدرت ‏زندگی کند. طرحی که صاحبان ‏قدرت در صددند آن ‏را به واسطه‌ی پلیس، یا به عبارتی توسط ‏دستگاه ‏اجتماعی تهدید و اجبار، اجرایی کنند. آنچه ‏‏ آزادی افراد را ‏محدود می‌سازد خشونت یا تهدید به ‏خشونت علیه سایر افراد نیست، ‏بلکه ساختار ‏فیزیولوژیکی بدن فرد و کمیابی طبیعی ‏گریزناپذیر ‏عوامل تولید است. واضح است که بصیرت ‏و صلاحدید فرد برای شکل ‏دادن سرنوشت خویش ‏نمی‌تواند هرگز از حدودی که قوانین طبیعی ‏نامیده ‏می‌شود تجاوز کند.‏ ‏
‏ تصدیق این واقعیت‌ها به معنای توجیه آزادی ‏فردی از منظر ‏استانداردی مطلق یا اداراکی ‏متافیزیکی نیست. واقعیات مذکور ‏بیانگر هیچ ‏قضاوتی از دکترین مرسوم طرفداری از ‏توتالیتاریسم، ‏از نوع “راست” یا “چپ” نمی‌باشد. ‏تصدیق این واقعیتها هم چنین به ‏مقابله با این ‏ادعاها نمی‌پردازد که توده‌های مردم احمق‌تر ‏و ‏نادان‌تر از آنند که بدانند چه چیزی به “بهترین” نحو ‏نیازها و ‏منافع‌شان را برآورد می‌کند و یا اینکه مردم ‏به شدت نیازمند ‏قیمی همچون دولت هستند تا ‏مبادا به خودشان آسیبی برسانند. تصدیق ‏این ‏واقعیت‌ها به موشکافی و نقد این گفته نمی‌پردازد ‏که ‏ابرمردانی برای حکومت در نقش قیم مردم وجود ‏دارند.‏

‏ ‏ ‏2 – اشتیاق برای بهبود اقتصادی

تحت نظام سرمایه‌داری یک فرد معمولی از امکاناتی ‏بهره‌مند است ‏که در دوران گذشته ناشناخته بوده و ‏از اینرو دسترسی ‏ثروتمندترین افراد به آنها نیز ‏امکان‌پذیر نبوده است. اما، بی‌‏شک، وسایلی ‏همچون اتومبیل، تلویزیون و یخچال، انسان را ‏خوشحال ‏نمی‌سازد. در لحظه‌ای که فرد به این ‏وسایل نیازمند است، ممکن ‏است استفاده از آنها ‏باعث خوشنودی وی نسبت به گذشته شود. اما ‏به ‏محض اینکه بعضی از خواسته‌هایش برآورده شد، ‏نیازهای تازه‌ای ‏ظهور می‌کند. طبیعت بشری چنین ‏است.‏ ‏
تعداد معدودی از آمریکایی‌ها کاملا به این واقعیت ‏واقفند که ‏کشورشان بالاترین سطح زندگی را ‏داراست و نحوه‌ی زندگی یک ‏آمریکایی برای اکثریت ‏قابل توجهی از مردمی که در ‏کشورهای ‏غیرسرمایه‌داری زندگی می‌کنند دور از ‏دسترس و شگفت‌انگیز است. ‏اکثر مردم آنچه دارند ‏یا می‌توانند به دست آورند را کوچک و کم ‏ارزش ‏می‌پندارند، و در آرزوی چیزهای غیر قابل دسترس ‏هستند. ‏احساس تاسف نسبت به حرص مردم ‏برای داشتن کالاهای بیشتر و بیشتر ‏وقت تلف ‏کردن است. این حرص و آز دقیقا همان انگیزه‌ای ‏است که ‏آدمی‌را به سوی بهبود اقتصادی ‏می‌کشاند. راضی بودن به آنچه که ‏فرد قبلا ‏داشته ‌یا می‌تواند به راحتی به دست آورد و ‏خودداری کردن ‏از هر تلاشی برای بهبود شرایط ‏مادی زندگی، پاکدامنی و پرهیزگاری ‏نیست. چنین ‏عملی بیش از آنکه رفتار عقلایی انسانی باشد، ‏رفتاری ‏حیوانی است. بارزترین ویژگی انسان این ‏است که فرد هرگز از تلاشش ‏برای بهبود رفاهش از ‏طریق کارهای سودمند و هدفمند دست ‏برنمی‌دارد.‏ ‏
با این حال، این تلاشها باید متناسب با هدف باشد. ‏تلاش‌ها باید ‏به گونه‌ای باشد که نتایج مورد نظر را ‏به دنبال داشته باشد. ‏اشتباهی که هم عصران ما ‏مرتکب می‌شوند این نیست که آنها ‏مشتاقانه به ‏دنبال عرضه‌ی بیشتر کالاهای متنوع هستند، ‏اشتباه ‏آنان این است که آنها برای رسیدن به این ‏هدف وسایلی نامناسب ‏را بر می‌گزینند. آنها توسط ‏‏ ایدئولوژی‌هایی جعلی گمراه ‏شده‌اند. این افراد از ‏سیاست‌هایی طرفداری می‌کنند که با ‏منافع ‏اساسی مسلمشان در تقابل است. آنها ‏احمق‌تر از آن هستند که ‏پیامدهای اجتناب‌ناپذیر ‏رفتارشان در بلند مدت را ببینند، و از ‏نتایج موقتی ‏کوتاه مدت لذت می‌برند. آنها از اقداماتی ‏پشتیبانی ‏می‌کنند که در نهایت فقر عمومی و ازهم ‏پاشیدگی نظام همکاری ‏اجتماعی تحت لوای ‏تقسیم کار را به بار آورده و بازگشت به ‏بربریت را در ‏پی خواهد داشت.‏ ‏
اما یک راه‌حل موجود برای بهبود شرایط مادی ‏بشریت وجود دارد: ‏تسریع در رشد ثروت انباشته ‏شده در برابر رشد جمعیت. هر چه ‏مقدار سرمایه‌ی ‏سرمایه‌گزاری شده به ازای هر نفر کارگر ‏بیشتر ‏باشد، کالاهای بیشتر و بهتری تولید و مصرف ‏می‌شود. این است نظام ‏سرمایه‌داری-‏نظامی‌مبتنی بر سود که مورد بیشترین تهمت‌ها ‏قرار ‏گرفته- که روز به روز از نو به وجود آورده و ‏می‌آورد. با این ‏حال، امروزی‌ترین ‏ دولت‌ها و احزاب ‏سیاسی خواهان از میان بردن ‏این نظام هستند.‏ ‏
چرا همه‌ی آنها از نظام سرمایه‌داری بیزارند؟ چرا ‏آنها، بهره‌مند ‏از رفاه اعطایی نظام سرمایه‌داری، ‏نگاهی مشتاقانه به “روزهای ‏خوب قدیمی” گذشته ‏و شرایط اسفناک کنونی کارگران روسی ‏‏ ‏می‌اندازند؟

‏3 – جامعه‌ی خواص سالار ‏ و سرمایه‌داری

قبل از پاسخ به این پرسش لازم است ویژگی‌های ‏مشخص سرمایه‌داری را ‏در برابر جامعه خواص ‏سالار بررسی کنیم. ‏ ‏
شباهت دادن کارآفرینان و سرمایه‌داران اقتصاد بازار ‏به ‏آریستوکرات‌های یک جامعه خواص سالار امری ‏مرسوم است. اساس این ‏مقایسه، ثروت نسبی ‏هر دو گروه نسبت به شرایط سایرینی است که ‏در ‏مضیقه هستند. با این حال، با توسل به این تشبیه، ‏فردی ممکن ‏است در درک تفاوت بنیادین میان ‏ثروتمندان آریستوکرات و ‏‏”بورژواها” یا ثروتمندان نظام ‏سرمایه‌داری دچار خطا شود. ‏ ‏
ثروت یک آریستوکرات محصول بازار نیست؛ این ‏ثروت از عرضه‌ی کالا ‏به مشتریان به دست نیامده، ‏مردم نمی‌توانند برآن اثر بگذارند ‏یا آن را پس ‏بگیرند. ثروت آریستوکرات یا از فتح جایی ‏بدست ‏آمده ‌یا ماحصل عنایت و گشاده‌دستی ‏فاتحی است. این ثروت ممکن است ‏با فسخ ‏بخشنده‌ی آن یا خلع یدی خشن از جانب فاتحی ‏دیگر، و یا ‏با افراط در اسراف پایان پذیرد. لردهای ‏فئودال به مصرف کنندگان ‏خدمتی نمی‌رسانند و از ‏اینرو از نارضایتی توده مردم مصون هستند. ‏ ‏
کارآفرینان و سرمایه‌دارن ثروتشان را مدیون افرادی ‏هستند که از ‏کسب و کارشان حمایت می‌کنند. به ‏محض اینکه افراد دیگری خدماتی ‏بهتر یا ارزان‌تر به ‏دست مصرف کنندگان برسانند کسب و کار آنها ‏به ‏طور اجتناب‌ناپذیری از دست می‌رود.‏ ‏ ‏
وظیفه‌ی‌‏‎ ‎این نوشته توصیف شرایط تاریخی‌ای ‏نیست که نهادهای طبقه و ‏مقام ‏ را به وجود آورده و ‏افراد را در گروه‌هایی موروثی با ‏اصناف، حقوق، ‏مطالبات و امتیازات یا ناتوانی‌های ‏ قانونا ‏تقدیس ‏شده جای می‌داد. تنها واقعیتی که برای ما اهمیت ‏دارد این ‏است که حفظ این آریستوکرات‌های فئودال ‏با نظام سرمایه‌داری ‏سازگار نیست. براندازی آنها و ‏استقرار اصل برابری در مقابل ‏قانون، موانعی که ‏بهره‌مندی بشر از تمامی ‌منافعی که نظام ‏مالکیت ‏خصوصی وسایل تولید و سرمایه‌گذاری خصوصی ‏ممکن می‌سازد را ‏از میان بر می‌د‌ارد. ‏ ‏
در جامعه‌ای که مبتنی بر مرتبه، طبقه‌ یا مقام ‏باشد، موقعیت ‏اجتماعی فرد در زندگی ثابت است. ‏فرد در موقعیت اجتماعی مشخصی ‏به دنیا آمده، و ‏جایگاه‌اش در جامعه به شکلی نرمش‌نا‌پذیر ‏توسط ‏قوانین و سُننی تعیین می‌گردد که امتیازات و ‏وظایف معین یا ‏ناتوانی‌های مشخصی را برای هر ‏عضوی از صنف خویش مقرر می‌کند. ‏بخت و اقبال ‏استثنائا خوب یا بد ممکن است در موارد نادری ‏فرد ‏را به مرتبه‌ای بالاتر ترفیع داده و یا به مرتبه ‏پایین‌تر تنزل ‏دهد. اما به عنوان یک قانون کلی، ‏شرایط اعضای یک صنف یا ‏مرتبه‌ای مشخص، تنها ‏در صورتی می‌تواند بهتر یا بدتر شود که ‏تغییری در ‏شرایط تمامی‌ اعضا ایجاد شود. در درجه‌ی اول ‏فرد ‏شهروند یک ملت نیست؛ بلکه وی عضوی از یک ‏طبقه ‏ ‏‎‏ ‏‎(Stand , état)‎‏ است ‏و تنها از طریقی ‏غیرمستقیم با بدنه‌ی ملت‌اش یکی می‌شود. این ‏فرد ‏در ارتباط با هم میهن خود که به طبقه‌ای دیگر ‏تعلق دارد، هیچ ‏احساس مشترکی ندارد. او تنها ‏فاصله‌ای که میان وی با افراد ‏سایر طبقات هست را ‏مشاهده می‌کند. این تفاوت در کاربرد زبانی ‏ ‏و ‏همین طور عرف پوشش نیز بازتاب داشته است. ‏در دوران پیش از ‏انقلاب فرانسه ‏ آریستوکرات‌های ‏اروپایی ترجیحا به زبان فرانسوی ‏صحبت می‌کردند. ‏طبقه‌ی سوم جامعه از زبان بومی‌ استفاده ‏می‌کردند، در حالی که طبقات پایین‌تر جمعیت ‏شهری و روستاییان گویش‌های محلی، لهجه‌ها و ‏زبان‌های خاصی به کار می‌برند که اغلب برای ‏افراد ‏تحصیل کرده قابل درک نبود. طبقات مختلف به طور ‏متفاوتی ‏لباس می‌پوشیدند. هیچ کس ‏نمی‌توانست در تشخیص طبقه‌ی فرد ناآشنا ‏که در ‏جایی اتفاقی او را می‌ید اشتباه کند.‏ ‏ ‏
انتقاد اصلی‌ای که در مورد برابری افراد در مقابل ‏قانون توسط ‏مدیحه سرایان روزهای خوب گذشته ‏مطرح می‌شود این است که این ‏برابری امتیازات ‏مربوط به شان و مقام گذشته را از میان برده ‏است. ‏آنها می‌گویند که این برابری جامعه را “اتمیزه”‏ ‏ ‏کرده، و ‏با منحل کردن زیربخش‌های ارگانیک، آنها را ‏به توده‌های “بی‌شکل”‏ تبدیل کرده است. توده‌ها ‏اکنون دست بالا را دارند و ‏ماتریالیسم پست آنها ‏جانشین استانداردهای اصیل و باشکوه ‏دوران ‏گذشته شده است. پول پادشاهی می‌کند. ‏افراد کاملا بی‌ارزش از ثروت ‏و فراوانی بهره‌مند ‏هستند، در حالی که اشخاص مستحق و ‏ارزشمند ‏آنچه را که انتظار دارند را به دست ‏نمی‌آورند.‏ ‏
ضمنا این انتقاد بیانگر این است که پیش از انقلاب ‏فرانسه ‏آریستوکرات‌ها با فضایلشان مشخص ‏می‌شدند و مقام و منافعشان را ‏مدیون برتری ‏اخلاقی و فرهنگی‌شان بودند. چنین افسانه‌ای ‏می‌بایست ‏از اعتبار بیفتد و کم ارزش شود. بدون ‏اظهار هرگونه قضاوت ‏اخلاقی، مورخین نمی‌توانند ‏تاکید نکنند که آریستوکراسی والای ‏کشورهای ‏اصلی اروپا از نسل سربازان، درباریان و فاحشگانی ‏هستند ‏که در نزاعهای مذهبی و مشروطه‌ی قرون ‏شانزده و هفده، به طرز ‏زیرکانه‌ای جانب گروهی را ‏گرفته‌اند که پیروزمندانه در کشورهای ‏مربوطه بر ‏سرقدرت باقی مانده‌اند.‏ ‏
در همان حال که محافظه‌کاران و مخالفین ‏‏”پیشروی ‏” سرمایه‌داری ‏با ارزیابی‌های مبنی بر ‏استانداردهای قدیم مخالف هستند، اما با ‏محکوم ‏کردن استانداردهای جامعه سرمایه‌داری نیز همسو ‏هستند. ‏آنان مسئله را اینگونه می‌بینند: افراد ‏سبکسر بی‌ارزش به جای ‏آنانی که شایسته‌ی ‏دست یافتن به ثروت و اعتبار بودند به این ‏جایگاه ‏دست یافته‌اند. هر دو گروه وانمود می‌کنند که ‏هدفشان ‏جایگزینی روش‌های “توزیع” عادلانه‌تر به ‏جای روش های آشکارا ‏ناعادلانه‌ای است که تحت ‏نظام لسه‌فر ‏ سرمایه‌داری شایع است.‏ ‏
تا به این لحظه، هیچ کس مدعی‌این موضوع نبوده ‏که تحت نظام بی‌‏قید ‏ سرمایه‌داری، افرادی که به ‏بهترین نحو – از منظر ‏استانداردهای فناناپذیر ‏ارزشی- زندگی‌شان را می‌گذرانند باید ‏برتری ‏داشته باشند. آنچه که دموکراسی سرمایه‌دارانه ‏بازار ایجاد ‏کرده، پاداشی برای مردم بر طبق ‏شایستگی‌های “واقعی”شان، ارزش ‏ذاتی و مقام ‏اخلاقی‌شان نیست. آنچه که فرد را کمابیش ‏کامیاب ‏می‌سازد ارزیابی وی از توزیع اصول مطلق ‏عدالت نیست، بلکه ‏ارزیابی افرادی است که ‏منحصرا معیارهایی از خواسته‌ها، نیازها و ‏اهداف ‏شخصی شان را برآورده می‌سازد. این دقیقا همان ‏معنایی است ‏که نظام دموکراتیک بازار مدنظر دارد. ‏مصرف کنندگان افراد ‏برتر ‏ هستند، به عبارتی ‏مقتدرند. آنها می‌خواهند خواسته‌ها و ‏نیازهایشان ‏ارضا شود.‏ ‏
میلیون‌ها نفر نوشیدن پینکاپینکا، نوشیدنی‌ای که ‏توسط شرکت ‏پینکاپینکا تولید می‌شود را دوست ‏دارند. میلیون‌ها نفر داستان‌های پلیسی، صنعت ‏سینما، روزنامه‌های مصور، گاوبازی، بازی ‏بکس، ‏ویسکی، سیگار، آدامس دوست دارند. ‏میلیون‌ها رای از دولتها ‏خواهان مسلح شدن و ‏برپاکردن جنگ هستند. بدین‌سان، کارآفرینانی ‏که ‏به بهترین و ارزان‌ترین نحو تمام آنچه که برای ارضای ‏نیازها ‏و خواسته‌هاست را تامین کنند با موفقیت ‏ثروتمند می‌شوند. آنچه ‏که در غالب اقتصاد بازار ‏می‌گنجد قضاوت‌های آکادمیک ارزشی ‏نیست، بلکه ‏ارزش گذاری واقعی توسط مردمی‌ انجام می‌شود ‏که به ‏خریدن یا نخریدن کالاها می‌پردازند.‏ ‏
به غرزنهایی که در مورد ناعادلانه بودن نظام بازار ‏گله می‌کنند، ‏تنها یک نصیحت می‌توان کرد: اگر ‏می‌خواهی به ثروت دست پیدا کنی، ‏پس سعی ‏کن عامه مردم را از راه ارائه‌ی کالاهایی ارزانتر یا ‏بهتر ‏خرسند کنی. سعی کن پینکاپینکا را با ترکیبی ‏از سایر نوشیدنی‌ها ‏جایگزین کنی. برابری در مقابل ‏قانون این قدرت را به تو می‌دهد ‏که با هر میلیونری ‏به رقابت بپردازی. اگر از چاکلت کینگ، ‏ستاره سینما ‏و قهرمان بکس- در بازاری که توسط ‏محدودیت‌های ‏تحمیلی دولت مشوش نشده باشد- ‏پیش نیفتی، صرفا تقصیر توست. اما اگر ترجیح ‏می‌هی‎ ‎که ثروتمند باشی، شاید بهتر باشد ‏وارد ‏تجارت پوشاک و یا بازی بکس حرفه‌ای شوی، ‏البته می‌توانی با ‏نوشتن شعر یا فلسفه بافی به ‏رضایتمندی برسی، انتخاب با خود ‏توست. بی‌شک، ‏در حالت دوم نمی‌توانی به‌اندازه‌ی آنانی که ‏به ‏اکثریت مردم خدمت رسانی می‌کنند پول به ‏دست آوری. این موضوع ‏قانون دموکراسی اقتصادی ‏بازار است. آنهایی که نیازهای تعداد کم‌‏تری از مردم ‏را برآورده می‌سازند تنها تعداد معدودی از آرای ‏مردم ‏‏–دلارها- را نسبت به آنهایی که خواسته‌های مردم ‏بیشتری را ‏ارضا می‌کنند به خود اختصاص می‌دهند. ‏در پول درآوردن، ستاره ‏سینما از فیلسوف و کارخانه ‏دار پینکاپینکا از سازنده سمفونی‌ها ‏پیشی ‏می‌گیرد.‏ ‏
درک این موضوع که برای‌ایجاد امکان رقابت جهت ‏دستیابی به پاداش ‏از سوی جامعه، نیازمند ‏گسترش نهادی اجتماعی هستیم اهمیت ‏دارد. ‏نمی‌توان افراد ناقص الخلقه که طبیعت در ‏مقایسه با بسیاری از ‏افراد نسبت به آنان تبعیض ‏قائل شده را به کلی حذف کرد یا از ‏تعداد آنها ‏کاست. نمی‌توان این واقعیت را تغییر داد که ‏بسیاری ‏مریض به دنیا می‌آیند یا بعدها در زندگی ‏ناتوان می‌شوند. ساز و ‏برگ بیولوژیکی یک انسان ‏به طور جدی زمینه‌ای که فرد می‌تواند ‏خدمت ‏رسانی کند را محدود می‌سازد. گروهی که قدرت ‏اندیشیدن مستقل ‏دارند همچون خلیجی غیر قابل ‏دسترس کاملا از آنهایی که این ‏توانایی را ندارند ‏منفک می‌شوند.‏

‏4 -‏ ‏ رنجش برآمده از جاه‌طلبی‌های عقیم شده

اکنون می‌توانیم این نکته را درک کنیم که چرا مردم ‏از نظام ‏سرمایه‌داری بیزارند.‏ ‏
در جامعه‌ای که اساس آن بر پایه مقام و طبقه ‏باشد، فرد می‌تواند ‏سرنوشت نامطلوبش را به ‏شرایطی که ورای کنترلش است نسبت دهد. ‏او ‏برده و خادم است چون قدرت‌هایی ابرانسانی که ‏تعیین کننده ‏تمامی‌روی دادها هستند، رتبه و شان ‏وی را مقرر کرده‌اند. این امر ‏حاصل عمل وی نبوده و ‏هیچ دلیلی ندارد که فرد برای ‏سرافکندگی‌اش ‏شرمسار باشد. همسر وی ‏نمی‌تواند نادرستی موقعیت اجتماعی وی را ‏درک ‏کند. اگر همسرش به او بگوید: “چرا تو یک دوک ‏ ‏نیستی؟ اگر ‏تو یک دوک بودی، آن وقت من هم یک ‏دوشس ‏ بودم”، او چنین پاسخ ‏می‌د‌اد: ” اگر من ‏پسر یک دوک به دنیا می‌آمدم، با تویی که‌یک ‏دختر ‏خادم هستی، ازدواج نمی‌کردم، بلکه با دختر ‏دوکی دیگر وصلت می‌‏کردم؛ این موضوع که تو یک ‏دوشس نیستی صرفا تقصیر توست؛ چرا در ‏انتخاب ‏والدینت با هوش‌تر عمل نکردی؟”‏ ‏
تحت نظام سرمایه‌داری موضوع به گونه‌ای دیگر ‏است. در چنین ‏نظامی‌موقعیت اجتماعی هر فرد در ‏زندگی به عمل خود مرتبط است. هر ‏کسی که ‏جاه‌طلبی‌هایش کاملا ارضا نشده، به خوبی به این ‏امر واقف ‏است که شانس‌هایش را از دست داده، و ‏این فرصت‌ها توسط دیگران ‏محک زده شده و به ‏شایستگی رسیده است. اگر همسر وی ‏سرزنش‌اش ‏کند: “چرا درآمد تو در هفته تنها هشتاد ‏دلار است؟ اگر تو ‏به‌اندازه‌ی دوستت پُل ‏ زیرک ‏بودی، سرکارگر می‌شدی و من از زندگی ‏بهتری ‏بهره‌مند بودم”، او به پستی خود آگاه بوده و ‏احساس حقارت ‏می‌کند.‏ ‏
صحبت بیشتر در مورد سخت‌گیری‌های نظام ‏سرمایه‌داری بیانگر این ‏واقعیت است که این نظام با ‏همه بر اساس سهم‌شان از رفاه دیگران ‏رفتار ‏می‌کند. متمایل شدن به این قاعده کلی، که به هر ‏کس بر ‏اساس فضایل‌اش، مجالی برای بهانه‌جویی ‏کاستی‌های فردی نمی‌دهد. ‏هر کسی خیلی خوب ‏می‌داند که افرادی مانند خودش هستند که ‏آنجایی ‏که او به موفقیت نرسیده، موفق شده‌اند. ‏هر کسی می‌داند که بسیاری ‏از افرادی که وی به ‏آنها غبطه می‌خورد، افراد خودساخته‌ای ‏هستند که ‏از نقطه‌ای مشابه نقطه‌ای که وی آغاز کرده، ‏شروع ‏کرده‌اند. و، بدتر از آن اینکه، او می‌داند که ‏دیگران نیز این ‏موضوع را می‌دانند. او در چشمان ‏همسر و فرزندانش سرزنشی بی صدا ‏را می‌خواند: ‏‏”چرا تو زرنگ‌تر نبودی؟” او می‌بیند که چگونه ‏مردم ‏آنانی که از وی موفق‌تر بوده‌اند را تحسین ‏کرده و از سر حقارت ‏یا ترحم به اشتباهات وی ‏می‌نگرند.‏ ‏
آنچه باعث می‌شود که بسیاری از افراد در نظام ‏سرمایه‌داری احساس ‏ناکامی‌کنند این واقعیت ‏است که نظام سرمایه‌داری به همه این فرصت ‏را ‏اعطا می‌کند که به مطلوب‌ترین وضعیت برسند، که ‏بی‌شک تنها ‏تعداد معدودی با موفقیت به این ‏فرصت‌ها دست می‌یابند. آنچه‌ یک ‏فرد ممکن است ‏نصیبش شود، غالبا سهمی‌است از آنچه که ‏جاه‌طلبی‌اش ‏وی را ترغیب به دست آوردن می‌کند. ‏همیشه مردمی ‌پیش چشم او هستند ‏که درست ‏همان جا که وی شکست خورده است به موفقیت ‏دست یافته‌اند. ‏اشخاصی هستند که از وی پیشی ‏گرفته و در ضمیر ناخودآگاه‌اش ‏عقده‌های پستی را ‏در قبال آنها می‌پروراند. چنین نگرش ویرانگری ‏است ‏که سراغ فردی با یک شغل عادی ‏ می‌آید؛ کارگر ‏کارخانه در ‏مقابل سرکارگر، هیئت ریئسه در مقابل ‏معاون رئیس، معاون رئیس در ‏مقابل رئیس شرکت، ‏فردی که ثروتش سیصد هزار دلار است در مقابل ‏یک ‏میلیونر و به همین ترتیب. اتکا به نفس ‏ و تعادل ‏اخلاقی هر کسی ‏با تماشای آنهایی که توانایی و ‏استعداد بیشترشان به اثبات ‏رسیده است تحلیل ‏می‌رود. هر کسی به ناتوانی و شکست خویش ‏آگاه ‏است.‏ ‏
یوستوس مویزار ‏ در ریف اول صف طولانی ‏نویسندگان آلمانی‌ای قرار ‏دارد که به طور افراطی ‏عقاید “غربی” عصر روشنگری و فلسفه‌ی ‏اجتماعی ‏عقلانیت، فایده‌گرایی ‏ و لسه‌فر و هم چنین ‏سیاست‌های ‏تجویز شده توسط این مکاتب فکری را ‏رد می‌کنند. یکی از بدیع‌ترین ‏اصولی که باعث ‏برانگیختن عصبانیت مویزار می‌شد ترفیع ‏افسران ‏ارتش و مستخدمین دولت بر اساس ‏شایستگی و توانایی فردی و نه ‏لزوما بر طبق تبار و ‏اصل و نسب اصیل بود. مویزار می‌گوید، ‏زندگی در ‏جامعه‌ای که در آن موفقیت صرفا به شایستگی ‏فردی مرتبط ‏باشد، حقیقتا طاقت فرساست. مطابق ‏‏ طبیعت بشری هر کسی تمایل ‏دارد ارزش و ‏شایستگی‌اش را بیش از حد برآورد کند. اگر ‏موقعیت ‏اجتماعی فردی در زندگی مقید به عواملی ‏به جز برتری ذاتی فرد ‏باشد، آنهایی که به حداقلی ‏دست یافته‌اند می‌توانند این نتیجه را ‏حفظ کرده و، ‏با وجود دانستن ارزش خودشان، شان و مناعت ‏طبع‌شان ‏را هم چنان حفظ کنند. اما اگر تنها ‏شایستگی افراد موثر باشد ‏این امر به شکلی ‏متفاوت ظاهر می‌شود. افراد ناموفق احساس ‏حقارت ‏و توهین‌آمیزی پیدا کرده و در قبال تمام آنانی ‏که جانشین وی ‏شده‌اند احساس نفرت و کینه ‏خواهند کرد.‏‎ ‎ ‎ ‎
نظام قیمت و بازار سرمایه‌داری همچون جامعه‌ای ‏است که در آن ‏شایستگی و دستاوردهای فرد ‏تعیین کننده‌ی موفقیت یا شکست وی ‏هستند. ‏فارغ از آنچه که فردی ممکن است در مورد تعصب ‏مویزار در ‏قبال اصل شایستگی بیاندیشد، این امر را ‏باید پذیرفت که وی در ‏مورد توصیف یکی از ‏پیامدهای روان شناختی نظام مذکور محق ‏بوده ‏است. او بصیرتی نسبت به احساسات آنهایی ‏داشت که محک زده شده‌اند ‏و به شایستگی ‏رسیده‌اند.‏ ‏
فرد سرخورده در راستای تسلی خود و احیای ‏خودپسندی‌اش ‏ در ‏جستجوی کسی است که ‏قربانی‌اش کند. او در صدد است خود را توجیه ‏کند ‏که هیچ کار خطایی انجام نداده که به عدم ‏موفقیتش انجامیده ‏باشد. او حداقل به ‌اندازه‌ی آن ‏کسانی که از وی پیشی گرفته‌اند ‏بااستعداد، ‏کارآمد و کوشا است. متاسفانه نظم اجتماعی ‏نابکار ‏ما، با پاداش دادن به مستحق‌ترین افراد ‏سازگار نیست؛ این نظام ‏افراد بی‌وجدان و رذل ‏شریر، متقلبین، بهره‌کشان، و “فردگرایان ‏خشن‏” را ‏به حد اعلا می‌رساند. آنچه که باعث عدم موفقیت ‏وی شده ‏است صداقت و درستکاری‌اش است. او ‏نجیب‌تر از آن است که به ‏حیله‌های پستی متوسل ‏شود که رقبای موفقش، مزیت و برتریشان را ‏مدیون ‏آن هستند‎.‎‏ براساس شرایط نظام سرمایه‌داری، فرد ‏مجبور به ‏انتخاب میان تقوا و فقر از یک سو، و گناه ‏ ‏و ثروت از سوی دیگر ‏است. شکر خدا، او خودش ‏بدیل تقوا و فقر را برگزیده و از فساد و ‏ثروت امتناع ‏ورزیده است.‏ ‏
جستن سپر بلا، نگرشی است معمول میان ‏افرادی اعضای آن نظم ‏اجتماعی که با هرکس ‏متناسب سهمش در پیدایش رفاه دیگران ‏رفتار ‏می‌شود و در نتیجه هر کسی تقدیر خودش را ‏شکل می‌دهد. در چنین ‏جامعه‌ای هر فردی که ‏جاه‌طلبی‌هایش به طور کامل برآورده نشده، ‏نسبت ‏به تقدیر تمام آنهایی که از وی موفق‌تر بوده‌اند ‏اظهار ‏تنفر می‌کند. یک آدم ابله و نادان این احساس ‏تنفرش را در غالب ‏تهمت و افترا بروز می‌دهد. افراد ‏متفکرتر‏ ‏ این احساس را به ‏صورت رسوایی شخصی ‏نشان نمی‌دهند. آنها تنفرشان را در چارچوب ‏یک ‏فلسفه، یعنی فلسفه‌ی ضد سرمایه‌داری، ‏تعالی و تجلی می‌بخشند. آنها ‏با این فلسفه ‏درصدد سرکوب نجوایی درونی هستند که به آنها ‏می‌‏گوید شکست‌شان نتیجه‌ی خطاهای خودشان ‏است. تعصب این افراد در ‏به نقد کشیدن نظام ‏سرمایه‌داری دقیقا با این واقعیت تطابق دارد ‏است ‏که آنها علیه آگاهی ‏ و نادرستی ‏ خود در حال ‏مبارزه‌اند.‏ ‏
رنج کشیدن از جاه‌طلبی‌های سرخورده، مختص ‏افرادی است که در ‏جامعه‌ای مبتنی بر برابری در ‏مقابل قانون زندگی می‌کنند. این ‏سرخوردگی‌ها به ‏علت برابری در مقابل قانون به وجود نیامده، ‏بلکه در ‏راستای‌این واقعیت است که در جامعه‌ای برابر در ‏مقابل ‏قانون، نابرابری افراد با توجه به توانایی ‏فکری، قدرت اراده و ‏به کاربستن استعدادهایشان، ‏نمایان می‌شود. در چنین جامعه‌ای ‏شکاف میان ‏آنچه‌ یک فرد هست و به دست می‌آورد و آنچه که ‏درباره‌ی ‏توانایی‌ها و دستاوردهایش گمان می‌برد، ‏به طرز بی‌رحمانه‌ای ‏آشکار می‌شود. افکار خیالی ‏در مورد یک دنیای “عادلانه” که با فرد ‏بر طبق ‏‏”ارزش واقعی”اش رفتار کند، به مثابه‌ی پناهی ‏است برای ‏تمامی‌ آن کسانی که گرفتار فقدان ‏خودشناسی ‏ هستند.‏

‏5 – ناخشنودی روشنفکران

طبق یک قاعده، یک فرد عادی فرصت هم‌نشینی با ‏افرادی که موفق‌تر ‏از او هستند را ندارد. چنین ‏کسی در جمع سایر افراد عادی قرار ‏می‌گیرد. او ‏هیچ وقت در یک مناسبت غیرکاری رئیسش را ‏ملاقات ‏نمی‌کند. و هیچ وقت از روی تجربه‌ی ‏شخصی‌این موضوع را نمی‌آموزد که ‏با توجه به ‏تمامی ‌توانایی‌ها و استعدادهایی که برای ‏خدمت‌رسانی ‏موفق به مصرف کنندگان مورد نیاز، ‏چه تفاوت‌هایی میان یک فرد ‏کارآفرین یا یک عضو ‏هیئت رئیسه وجود دارد. حسادت و رنجشی که ‏به ‏وجود می‌آید متوجه موجودی جاندار از گوشت و ‏خون نیست، بلکه این ‏احساس در برابر انتزاعاتی ‏همچون “مدیریت”، “سرمایه” و “وال ‏استریت ‏” ‏شکل می‌گیرد. ممکن نیست نسبت به چنین ‏مضامینی همان ‏احساس تلخی را داشت که فردی ‏نسبت به همنوع اش که هر روز با او ‏مواجه ‏می‌شود می‌تواند داشته باشد.‏ ‏
این امر برای افرادی که به خاطر شرایط خاص ‏شغل‌شان یا وابستگی ‏خانوادگی‌شان، ارتباطات ‏شخصی با افراد موفقی داشته و – همانطور ‏که ‏خودشان نیز بر این باورند – به حق باید به موفقیت ‏می‌رسیدند ‏متفاوت است. احساس جاه‌طلبی‌های ‏سرخورده شده در این افراد ‏تلخ‌تر و شدیدتر ‏می‌شود چرا که نفرت پدید آمده نفرتی واقعی ‏نسبت ‏به موجودی جاندار و زنده است. آنها از نظام ‏سرمایه‌داری بیزارند ‏چون نظام مذکور فرد دیگری را ‏به مقامی گماشته که خودشان خواهان ‏آن جایگاه ‏بودند.‏ ‏
وضعیت این چنینی برای آنهایی که معمولا ‏روشنفکران ‏ خوانده می‌‏شوند نیز پیش می‌آید. به ‏عنوان مثال پزشکان را در نظر بگیرید. ‏جریان عادی و ‏تجربه‌ی روزانه، هر پزشکی را به این واقعیت ‏آگاه ‏می‌سازد که سلسله مراتبی هست که ‏پزشکان را بر طبق شایستگی‌ها و ‏دستاوردهایشان ‏دسته‌بندی می‌کند. پزشکانی که از یک پزشک ‏معمولی ‏برجسته‌تر هستند، در واقع آنهایی که ‌یک ‏پزشک معمولی باید روش‌ها ‏و نوآوری‌هایشان را ‏آموخته و به کار گیرد تا اطلاعاتش به روز ‏باشد، در ‏مدرسه پزشکی هم کلاسی‌ها بوده‌اند. این ‏پزشکان موفق، ‏همچون وی به عنوان کارورز خدمت ‏کرده و در جلسات انجمن‌های ‏پزشکی با وی ‏شرکت کرده‌اند. او آنها را کنار بیماران و همچنین ‏در ‏گردهمایی‌های اجتماعی ملاقات می‌کند. برخی از ‏آنها دوستان و ‏آشنایان شخصی‌اش هستند، و با ‏نهایت نزاکت با وی رفتار کرده و ‏به عنوان همکار ‏عزیزشان خطابش می‌کنند.‏ ‏
اما از نظر ستایش عامه مردم و گاها درآمد بالاتر، ‏آنها بسیار ‏فراتر از او هستند. این پزشکان موفق از ‏او پیشی گرفته و به ‏طبقه دیگری از افراد تعلق ‏گرفته‌اند. هنگام مقایسه‌ی خود با ‏آنها، احساس ‏حقارت پیدا می‌کند. اما باید مراقب خودش باشد ‏تا ‏کسی مبادا متوجه خشم و حسادتش شود. ‏حتی کوچک‌ترین نشانه‌ای از ‏این احساسات به ‏عنوان رفتاری ناپسند محسوب شده و از ارزش و ‏شان ‏وی در نظر دیگران می‌کاهد. او باید رنج خود را ‏کتمان کرده و ‏غیظ و خشمش را به هدفی دیگر ‏معطوف سازد. او تشکیلات اقتصادی ‏جامعه ، یعنی ‏نظام شریر سرمایه‌داری را متهم می‌کند. اما ‏این ‏نظام ناعادلانه به توانایی‌ها و استعدادهایش، ‏شوق و دستاوردهایش ‏پاداشی می‌دهد که ‏سزاوارش باشد.‏ ‏
برای بسیاری از وکلا و معلمان، هنرمندان و ‏هنرپیشگان، نویسندگان ‏و روزنامه‌نگاران، معماران و ‏محققین کارهای علمی، مهندسین و ‏داروسازان این ‏موضوع به همین شکل اتفاق می‌افتد. آنها نیز ‏احساس ‏سرخوردگی می‌کنند چون به واسطه ‏تفوق همکاران، هم مدرسه‌ای‌های ‏سابق و ‏دوستان صمیمی‌ موفق‌ترشان رنجیده خاطر ‏می‌شوند. چارچوب ‏رفتار حرفه‌ای ‏ و اخلاق که ‏پوششی است بر رفاقت و همکار بودن ‏آنها، در ‏سایه واقعیت رقابت، خشم آنها را عمیق می‌کند.‏ ‏
برای درک انزجار یک روشنفکر از نظام سرمایه‌داری ‏باید به این ‏موضوع پی برد که در ذهن وی ‌این نظام ‏تجسمی‌ است از تعداد معینی ‏از همراهان ‏ که ‏موفقیتشان منجر به خشم او شده و از ‏اینرو ‏مسئولیت سرخوردگی جاه‌طلبی‌های ‏بیشمارش ‏ را متوجه خود شخص ‏می‌سازد. ‏بی‌علاقگی پرشور و حرارت او نسبت به نظام ‏سرمایه‌داری ‏صرفا پناهی است برای تنفرش از ‏‏”همکاران” موفقش.‏

‏6 – تعصب ضدسرمایه‌دارانه روشنفکران آمریکایی

تعصب ضدسرمایه‌دارانه‌ی روشنفکران، پدیده‌ای ‏نیست که تنها به‌یک ‏یا چند کشور محدود شود. اما ‏در ایالت متحده این تعصب جامع‌تر و ‏تندتر از ‏کشورهای اروپایی است. برای توضیح این واقعیت ‏نسبتا ‏تعجب‌آور باید به آنچه که “اعیان‏” یا آنطور که ‏در زبان ‏فرانسه “‏le monde‏” نامیده می‌شود ‏پرداخت.‏ در اروپا “عیان” شامل تمام افراد برجسته در هر ‏زمینه‌ای از ‏فعالیت می‌باشد. سیاستمداران و ‏رهبران پارلمان، مسئولان بخش‌های ‏متفاوت خدمات ‏کشوری، ناشران و سردبیران روزنامه‌ها و ‏مجلات ‏سرشناس، نویسندگان برجسته، محققان، ‏هنرمندان، هنرپیشگان، ‏موسیقی‌دانان، مهندسین، ‏وکلا و پزشکان همراه با بازرگانان ممتاز ‏و فرزندان ‏آریستوکرات‌ها و خانواده‌های اشرافی، همگی آنچه ‏که به ‏عنوان یک جامعه خوب در نظر گرفته می‌شود ‏را شکل می‌دهند. آنها در ‏مهمانی‌های چای و ‏شام، مجالس رقص و بازارها، اجرای اول ‏تئاترها ‏ و ‏روز پیش از افتتاح یک نمایشگاه هنری ‏ با یکدیگر ‏در ‏ارتباط قرار می‌گیرند؛ آنها همچنین به رستوران‌ها، ‏هتل‌ها و ‏استراحت‌گاه‌های یکسان می‌روند. آنها ‏هنگام ملاقات با هم از بحث ‏در مورد مباحث ‏روشنفکرانه لذت می‌برند. طرح این نوع مباحث، ‏شیوه‌‏ای از مراوده اجتماعی بوده که برای اولین بار ‏در ایتالیای زمان ‏رنسانس شکل گرفته، و در ‏تالارهای پاریس به حد اعلای خود رسیده و ‏بعدها ‏توسط “اعیان” تمامی شهرهای مهم اروپای ‏مرکزی و غربی ‏مورد تقلید قرار گرفته است. عقاید و ‏ایدئولوژی‌های جدید قبل از ‏اینکه به طور گسترده در ‏محافل تاثیرگذار شوند، در این اجتماعات ‏انعکاس ‏پیدا می‌کردند. یک فرد بدون بررسی نقش “اعیان” ‏در قرن ‏نوزدهم در تشویق یا عدم تشویق ‏پیشکسوتان، نمی‌تواند به تاریخ ‏هنرهای زیبا و ‏ادبیات بپردازد.‏ ‏
ورود به محفل اعیان اروپایی برای هر کسی که خود ‏را در زمینه‌ای ‏مشغول می‌داند آزاد است. ورود به ‏این محفل اعیان ممکن است برای ‏افرادی که از تبار ‏اشرافی و اصیل و یا بسیار ثروتمند هستند ‏نسبت ‏به اشخاص غیراشرافی ‏ با درآمدی نسبتا کم ‏آسان‌تر باشد. ‏اما نه ثروت و نه القاب، هیچ یک ‏نمی‌تواند به اعضای‌این مجموعه ‏اعتبار و ‏مقامی ‌دهند که برای برتری شخصی همچون ‏پاداشی باشد. ‏ستارگان تالارهای پاریس، افراد ‏میلیونر نیستند، بلکه اعضای ‏‏”آکادمی فرانسوی”‏ ‏ ‏هستند. در محافل اعیانی اروپایی ‏روشنفکران ‏ستارگان جمع بوده و دیگران دست کم ‏این چنین وانمود می‌کنند که ‏علاقه‌ای پرشور نسبت ‏به مباحث فکری دارند.‏ ‏
این رویکرد از محفل اعیانی با چشم‌انداز آمریکایی ‏بیگانه است. ‏آنچه که در ایالت متحده “محفل ‏اعیانی” نامیده می‌شود، تا حدودی ‏منحصر به ‏خانواده‌های ثروتمند است. مراوده‌ی اجتماعی ‏ناچیزی میان ‏بازرگانان موفق و نویسندگان، ‏هنرمندان و دانشمندان برتر کشور ‏وجود دارد. ‏افرادی که در فهرست “سوسیال رجیستر”‏ ‏ قرار ‏می‌گیرند با شکل دهندگان افکار عمومی و پیشروان ‏عقایدی که آینده ‏ملت را رقم می‌زنند از نظر ‏اجتماعی ملاقاتی نمی‌کنند. اکثر “اشخاص ‏طراز ‏اول محافل اعیانی”‏ ‏ به کتاب و اندیشه علاقه‌مند ‏نیستند. ‏هنگامی که آنها با یکدیگر ملاقات می‌کنند ‏در وقتهایی که ورق ‏بازی نمی‌کنند، در مورد افراد ‏به سخن‌چینی پرداخته و بیشتر در ‏مورد ورزش ‏صحبت می‌کنند تا مسائل فرهنگی. اما حتی آن ‏کسانی ‏ازاعیان که مخالف مطالعه کردن نیستند ‏نیز علاقه‌ای به همنشینی ‏با نویسندگان، ‏دانشمندان و هنرمندان از ندارند. فاصله‌ی تا ‏حدودی ‏غیرقابل جبران “اعیان” را از روشنفکران جدا ‏می‌سازد. ‏ ‏
شرح پیدایش وضعیت مذکور از نظر تاریخی ‏امکان‌پذیر است. اما ‏چنین توضیحی واقعیات را تغییر ‏نمی‌دهد. این امر نمی‌تواند خشمی ‏که روشنفکران ‏به تحقیر و توهینی که اعضای “محفل اعیان” ‏القا ‏کرده‌اند را از بین برده‌یا بکاهد. نویسندگان یا ‏دانشمندان ‏آمریکایی تمایل دارند بازرگانان ثروتمند را ‏همچون آدمهای وحشی ‏و بربر‏ ، یعنی فردی که ‏صرفا مصمم به پول درآوردن است، در نظر ‏گیرند. ‏استاد دانشگاه از فارغ التحصیلانی که بیش از ‏دستاوردهای ‏آموزشی دانشگاه به فوتبال علاقه‌مند ‏هستند نفرت دارد. این استاد ‏اگر بداند که مربی ‏ورزش حقوق بیشتری نسبت به استاد ‏برجسته‌ی ‏فلسفه دارد احساس توهین می‌کند. ‏افرادی که تحقیقشان شیوه جدیدی ‏از تولید را ارائه ‏داده از بازرگانی که صرفا به ارزش مالی ‏ ‏کار ‏تحقیقی‌شان علاقه نشان می‌دهد متنفرند. این ‏نکته قابل توجه ‏است که تعداد زیادی از محققین ‏فیزیک در آمریکا از سوسیالیسم یا ‏کمونیسم ‏جانبداری می‌کنند. آنها از علم اقتصاد چیزی ‏نمی‌دانند ‏اما دریافته‌اند که اساتید دانشگاهی ‏اقتصاد هم با آنچه آنها با ‏تحقیر نظام سود ‏ ‏می‌نامندش مخالفند، پس هیچ برخورد ‏دیگری ‏نمی‌توان از آنها انتظار داشت.‏ ‏
اگر گروهی از مردم خودشان را از سایر ملت، ‏مخصوصا از رهبران ‏فکری‌شان جدا کنند، همانگونه ‏که “افراد طراز اول جامعه” در ‏آمریکا چنین کرده‌اند، ‏این افراد به طور اجتناب‌ناپذیری مورد ‏آماج انتقادات ‏نسبتا خصمانه‌ی آنانی قرار می‌گیرند که از ‏دایره ‏خودشان جدا شده‌اند. انحصار اعمال شده ‏توسط ثروتمندان آمریکایی، ‏حس خاصی از ‏رانده‌شدگی را برایشان به دنبال دارد. آنها ‏ممکن ‏است غروری کاذب بخاطر برتری شان داشته ‏باشند. آنچه آنها ‏نمی‌توانند درک کنند این است که ‏جدایی خودخواسته‌شان آنها را ‏تنها گذاشته و ‏کینه‌ای را به وجود آورده که روشنفکران را ‏متمایل به ‏طرفداری از خط مشی‌های ضدسرمایه‌دارانه ‏می‌کند. ‏

‏7 – نارضایتی یقه سفیدها

علاوه بر نفرت عمومی‌ از سرمایه‌داری که میان اکثر ‏مردم یکسان ‏است، کارگران یقه سفید، از دو نوع ‏مصبیت مخصوص به خود نیز در ‏عذاب هستند.‏ ‏
پشت میز نشستن و کلمات و اعداد را بر روی کاغذ ‏نوشتن، باعث شده ‏که کارمند اداری در مورد ‏اهمیت کارش تمایل به اغراق کردن داشته ‏باشد. ‏مانند رئیس‌اش، او نیز هر آنچه که دیگران بر روی ‏کاغذ ‏می‌آورند و می‌نویسند، می‌خواند و با دیگران ‏مستقیما یا از ‏طریق تلفن صحبت می‌کند. با غرور ‏بسیار، خود را جزیی از مدیران ‏نخبه شرکت دانسته ‏و وظایفش را با وظایف رئیسش مقایسه می‌کند. ‏به ‏عنوان “کارگری که با فکر و ذهنش کار می‌کند” ‏به کارگران یدی‏ ‏ ‏که دستانشان پینه بسته و کثیف ‏است، با دیدی متکبرانه می‌نگرد. ‏توجه به این ‏موضوع که بسیاری از این کارگران یدی دستمزد ‏بالاتری ‏را دریافت کرده و از احترام بیشتری ‏برخوردارند، وی را برآشفته ‏می‌کند. او چنین ‏می‌اندیشد که، صد افسوس که نظام سرمایه‌داری، ‏با ‏کارگر ساده‌ی “تحصیل نکرده” به خوبی برخورد ‏می‌کند و در عوض کار ‏‏”خردورزانه‏ ‏” وی را بر طبق ‏ارزش “واقعی” اش برآورد نمی‌کند.‏ ‏
با توجه به چنین عقاید آتاویستی‌ای ‏ در مورد ‏اهمیت کار اداری و ‏کار یدی، کارمند یقه سفید ‏چشمهایش را بر ارزیابی واقع گرایانه‌ی ‏شرایط ‏می‌بندد. او این موضوع را درک نمی‌کند که کار ‏دفتری وی ‏انجام وظیفه‌ای روزمره است که اگر چه ‏مورد نیاز است اما ‏کارآموزی‌ای ساده داشته، در ‏حالی که این “کارگران” که به آنها ‏حسادت می‌کند ‏مکانیک‌ها و تکنسین‌های ماهری هستند که ‏می‌دانند ‏چگونه باید با ماشین آلات و دستگاه‌های ‏پیچیده‌ی یک صعنت مدرن کار ‏کنند. این امر دقیقا ‏سوءبرداشتی تمام عیار از جریان واقعی امور ‏است ‏که نشانگر فقدان بصیرت و قدرت استدلال یک فرد ‏کارمند است. ‏ ‏
از طرف دیگر، کارمند دفتری، مثل افراد متخصص در ‏روابط روزمره ‏از دست افراد موفق‌تر از خودش، به ‏ستوه آمده است. او برخی از ‏همکاران کارمندش را ‏می‌بیند که با او در همان سطح، کارشان را ‏شروع ‏کرده‌اند و بر اساس سلسله مراتب اداری ‏توانسته‌اند پیشرفت ‏کنند در حالیکه او در همان ‏جای اولش باقی مانده است. همین ‏دیروز بود که ‏پُل در مقامی یکسان با وی قرار گرفته بود. اما ‏امروز ‏پل کاری مهم‌تر و پردرآمدتری را داراست. و با این ‏حال، ‏می‌پندارد که پُل از هر نظر از وی پایین‌تر و ‏حقیرتر است. بدون ‏شک، او به این نتیجه می‌رسد ‏که پُل پیشرفت‌هایش را مدیون ترفندها ‏و حقه‌های ‏ناپسندی است که فرد تنها تحت نظام ‏ناعادلانه ‏سرمایه‌داری می‌تواند به آنها دست زند. ‏نظامی که تمامی کتابها و ‏روزنامه‌ها، علما و ‏سیاستمداران آن را به عنوان ریشه‌ی تمام فساد ‏و ‏بدبختی تقبیح می‌کنند.‏ ‎ ‎
بیان کلاسیک این غرور و باور خیالی کارمندان که ‏شغل خودشان را ‏جزیی از فعالیت‌های کارآفرینانه و ‏هم راستا با فعالیت روسایشان ‏می‌دانند را در ‏توصیف لنین از “کنترل تولید و توزیع” به ‏عنوان ‏مشهورترین رساله‌اش می‌توان یافت. لنین و ‏اکثر توطئه‌گران ‏حامیش ‏ چیزی از عملکرد اقتصاد ‏بازار نیاموختند و حتی نخواستند ‏در این باره تلاشی ‏کنند. تمام آنچه که در مورد نظام ‏سرمایه‌داری ‏می‌انستند توصیف مارکس از این نظام ‏به مثابه‌ی بدترین شیاطین ‏بوده است. ‏ ‏
آنها انقلابیونی حرفه‌ای بودند. تنها منبع درآمد این ‏افراد ‏بودجه‌ی حزب بود که از طریق کمک‌ها و اعانات ‏داوطلبانه و در ‏اکثر مواقع غیرداوطلبانه –وجوه ‏اخاذی شده- و یا به صورت ‏‏”مصادرات” خشونت‌آمیز ‏تامین می‌شده است. اما، برخی رفقا، پیش ‏از سال ‏‏1917 و تبعیدشان به اروپای غربی و مرکزی، بعضا ‏شغل‌های ‏معمولی در بنگاه‌های تجاری داشته‌اند. ‏تجربه‌ی ‌این افراد بوده – ‏تجربه کارمندانی که فرم‌ها ‏و کاغذهای سفید را پر، از نامه‌ها ‏نسخه‌برداری، ‏اعداد را وارد دفاتر و اوراق را بایگانی می‌‏کردند- که ‏تمام اطلاعات مورد نظر لنین در مورد ‏فعالیت‌های ‏مبتکرانه را در برمی‌گرفته است.‏ ‏
لنین به درستی میان فعالیت کارآفرینان از یک طرف ‏و “کارمندان ‏تحصیل کرده مانند مهندسان، ‏کشت‌شناسان ‏ و غیره” از طرفی دیگر، ‏تمایز قائل ‏می‌شود. این متخصصین و تکنسین‌ها عمدتا ‏مجریان ‏برقراری نظم هستند. آنها در نظام ‏سرمایه‌داری مطیع سرمایه‌داران ‏هستند و در نظام ‏سوسیالیسم فرمان بر “کارگران مسلح”‏ ‏ ‏خواهند ‏بود. عملکرد سرمایه‌دارها و کارآفرینان ‏متفاوت است؛ براساس ‏گفته‌های لنین، “کنترل ‏تولید و توزیع، کنترل کارگر و محصولات ‏است”. در ‏حقیقت وظیفه‌ی کارآفرینان و سرمایه‌داران تعیین ‏اهدافی ‏است که عوامل تولید را برای تامین ‏نیازهای مصرف کنندگان به ‏بهترین شکل به کار ‏گیرند. به عبارت دیگر، تعیین کنند که چه ‏چیزی باید ‏تولید شود، به چه مقدار و با چه کیفیتی. با ‏این ‏وجود، آنچه مطرح شد معنای موردنظر لنین برای ‏لفظ “کنترل” ‏نمی‌باشد. لنین به عنوان یک ‏مارکسیست از مشکلات مربوط به ‏مدیریت ‏فعالیت‌های تولیدی که تحت هر نظام ‏اجتماعی قابل تصوری باید با ‏آن مواجه شد، ‏اطلاعی نداشته است: کمیابی اجتناب‌ناپذیر ‏عوامل ‏تولید، عدم اطمینان از آینده‌ای که تولید در آن ‏انجام می‌گیرد، ‏و ضرورت انتخاب روش تکنولوژیکی ‏مناسب از میان روش‌های پیچیده و ‏متعدد موجود در ‏راستای تامین اهداف از پیش تعیین شده که ‏کمترین ‏ممانعت ممکن را برای دستیابی به سایر ‏اهداف را نیز دربرگیرد. ‏به عبارت دیگر تعیین روشی ‏که کمترین هزینه تولید را در بر ‏داشته باشد. هیچ ‏اشاره‌ای به این موضوعات در نوشته‌های مارکس ‏و ‏انگلس نمی‌توان یافت. تمام آنچه که لنین در مورد ‏کسب و کار ‏می‌‌دانست از شرح ما وقعی بوده که ‏رفقایش که گه‌گاه در ادارات ‏تجاری حضور داشتند و ‏به فعالیت‌هایی همچون با شتاب نوشتن، ‏یادداشت ‏کردن و رمزگشایی اشاره کرده‌اند. از اینرو، لنین ‏تصریح ‏می‌کند که “حسابداری و کنترل” مهم‌ترین ‏عامل موردنیاز جهت تنظیم ‏و تصحیح کارکرد جامعه ‏هستند. اما وی چنین ادامه می‌دهد ‏که ‏‏”حسابداری و کنترل قبلا توسط نظام ‏سرمایه‌داری تا حداکثر ممکن ‏ساده‌سازی شده تا ‏آن جا که به طرز خارق العاده‌ای شامل ‏عملیات ‏ساده‌ای از نظارت، ثبت و انتشار رسیدها ‏بوده که در دسترس هر ‏کسی است که بتواند ‏بخواند و بنویسد و چهار عمل اصلی حساب ‏را ‏بداند.”‏‎ ‎ اینجا ما شاهد فلسفه‌ی یک کارمند بایگانی با تمام ‏عظمتش بودیم.‏

‏8 – نارضایتی “خویشاوندان”‏ ‏

در نظام بازاری که دخالت نیروهای بیرونی ‏ آن را ‏مختل نکرده، ‏این گرایش وجود دارد که فرآیند کنترل ‏عوامل تولید توسط ‏کارآترین افراد هرگز متوقف ‏نشود.‏‎ ‎به محض این که تلاش‌های فرد یا ‏بنگاهی در ‏بهترین حالت ممکن یعنی در راستای تامین ‏اضطراری ترین ‏نیازهای مصرف کنندگان ثمربخش ‏نباشد، ثروت انباشته شده‌ای که به ‏واسطه‌ی ‏موفقیت‌های پیشین‌اش به دست آمده، اتلاف ‏می‌شود. غالبا ‏این چنین اتلاف ثروتی پیش از اینها ‏در طول زندگی فرد تاجر از ‏وقتی شروع می‌شود که ‏سرزندگی، انرژی و چاره‌اندیشی وی تحت ‏تاثیر ‏پیری، خستگی، و بیماری تضعیف شده، و ‏توانایی‌اش جهت تنظیم امور ‏در راستای تطبیق با ‏ساختار در حال تغییر بازار کم و کم تر ‏می‌شود. در ‏اغلب موارد هم کم کاری‏ ‏ وراث فرد باعث به هدر ‏رفتن ‏این میراث می‌شود. اگر فرزندان کرخت و کودن ‏از بی‌تفاوتی‌شان ‏فارغ نشوند و علیرغم ‏بی‌کفایتی‌شان افراد ثروتمندی باقی ‏بمانند، ‏رفاهشان را مدیون نهادها و اقدامات سیاسی‌ای ‏هستند که ‏توسط گرایشات ضدسرمایه‌دارانه دیکته ‏می‌شوند. آنها از نظام ‏بازار کنار می‌کشند چون که ‏بازار هیچ راهی برای حفاظت از ‏ثروتشان باقی ‏نگذاشته مگر اینکه ثروتشان را از نو و هر روز ‏در ‏معرض رقابتی تنگاتنگ با دیگران – آنهایی که ‏پیش از اینها ‏بنگاه‌هایی را داشته و همچنین تازه ‏واردانی که “با سرمایه‌ای کم ‏و ناچیز کسب و ‏کارشان را شروع کرده‌اند”- قرار دهند. این افراد ‏با ‏خرید اوراق قرضه‌ی دولتی زیر پر و بال دولت فرار ‏می‌کنند که ‏از آنها در مقابل مخاطرات بازار که ‏خسارت و ضرر هم مانند جریمه‌‏ای است در قبال ‏ناکارآمدی، محافظت کند.‏ ‏ ‏‎ ‎
به هر حال، خانواده‌هایی هستند که توانایی مسلم ‏مورد نیاز برای ‏موفقیت‌های کارآفرینانه، در نسل‌های ‏مختلفشان تکثیر شده باشد. ‏یک یا دو پسر یا نوه‌ی ‏پسری یا حتی نتیجه‌ی پسری ممکن است ‏با ‏اجدادشان در سطحی برابر بوده‌ یا حتی برتر از ‏آنها باشند. از ‏اینرو ثروت نیاکان نه تنها تلف ‏نمی‌شود، بلکه بیشتر و بیشتر هم ‏می‌شود.‏ ‏
بدون شک، موارد مذکور چندان معمول نیستند. این ‏موارد به این ‏خاطر که نادر هستند جلب توجه ‏نمی‌کنند، دلیل توجه به آنها این ‏است که ‏اشخاصی که می‌دانند چگونه کسب و کار به ارث ‏برده‌شان را ‏توسعه دهند، از قدر و منزلتی دو برابر ‏بهره‌مند می‌شوند. قدر و ‏منزلتی که نشانگر عزت و ‏اعتباری است که برای پدرهایشان و ‏خودشان قائل ‏هستند. گاها این افراد توسط مردم “نجیب ‏زادگان” ‏خوانده می‌شوند. مردمی که منکر تفاوت‌های میان ‏یک جامعه ‏خواص سالار و یک جامعه سرمایه‌دار ‏هستند، اغلب تعلیم و تربیت، ‏خوش سلیقگی و ‏رفتار بخشنده و رئوف این افراد را با مهارت ‏و ‏زبردستی یک بازرگان زحمتکش با هم در نظر ‏می‌گیرند. و برخی از ‏این ثروتمندان جزو ثروتمندترین ‏کارآفرینان کشورشان و یا حتی ‏دنیا هستند.‏ ‏
باید شرایط این تعداد معدود از ثروتمندترین افراد را ‏در میان ‏این خانواده‌های به اصطلاح نجیب‌زاده ‏بررسی کنیم تا به عبارتی ‏پدیده‌ای را توضیح دهیم ‏که نقش بااهمیتی در تدابیر و ‏تبلیغات ‏ضدسرمایه‌دارانه‌ی مدرن ایفا می‌کند. ‏ ‏
حتی در چنین خانواده‌های خوش اقبالی، ‏ویژگی‌های مورد نیاز جهت ‏مدیریت کسب و کارهای ‏بزرگ، توسط تمامی‌ پسران و نوه‌های پسری به ‏ارث ‏نمی‌رود. طبق قاعده ‌یک یا در بهترین حالت، دو نفر ‏از هر نسل ‏از این ویژگی‌ها بهره‌مند می‌شوند. پس ‏برای بقای کسب و کار و ‏ثروت خانوادگی‌ این امر ‏ضرورت دارد که اداره‌ی امور به ‌یک یا دو ‏نفر سپرده ‏شود و سایر اعضا در مقام دریافت کننده‌ی صرف ‏سهم‌شان ‏از عایدات قرار گیرند. روش‌های برگزیده ‏شده برای چنین ترتیباتی ‏بر طبق مواد قانونی ‏مخصوص ملی و محلی از کشوری به کشور ‏دیگر ‏فرق می‌کند. با این وجود، تاثیر آنها ‏همیشه‌یکسان است. این ‏ترتیبات خانواده را به دو ‏گروه تقسیم می‌کنند: آنهایی که ‏مستقیما امور را ‏مدیریت می‌کنند و آنهایی که چنین وظیفه ای ‏را ‏برعهده ندارند.‏ ‏
گروه دوم شامل افرادی هستند که ارتباط نزدیکی با ‏گروه اول ‏دارند، ما از گروه اول به عنوان روسا ‏ یاد ‏می‌کنیم. گروه دوم ‏خویشاوندان ‏ هستند که شامل ‏برادران، خواهران، عموزاده، دایی‌‏زاده، خاله‌زاده و ‏عمه‌زاده، پسرهای خواهرشان، و ‏اغلب ‏خواهرهایشان، خواهر زن بیوده، دخترهای ‏خواهرشان و … می‌شوند.‏ ‏
خویشاوندان درآمدشان را از بنگاه‌یا شرکت ‏خانوادگی شان به دست ‏می‌آورند. با این حال کاملا ‏با دنیای کسب و کار بیگانه هستند و ‏چیزی در مورد ‏مسائلی که ‌یک کارآفرین باید با آنها مواجه ‏شود، ‏نمی‌دانند. آنها در مدارس شبانه‌روزی و ‏دانشکده‌های شیکی تربیت ‏شده‌اند که فضایی ‏حاکی از حقارت متکبرانه برای پول درآوردن ‏مبتذل ‏ ‏داشته است. برخی از آنها وقتشان را در کلوب‌های ‏شبانه ‏و سایر مکان‌های تفریحی، به قمار و شرط ‏بندی، ضیافت و مهمانی ‏گذرانده، و در عیاشی‌های ‏گران قیمت زیاده روی هم می‌کنند. ‏سایرین به طور ‏کاملا مبتدی و غیرحرفه‌ای خود را به ‏نقاشی، ‏نویسندگی و هنرهای دیگر مشغول ‏کرده‌اند. از اینرو اکثر آنها ‏افراد بیخود و بیکاری ‏هستند.‏ ‏
این امر صحیح است که در میان این افراد ‏استثناهایی وجود داشته ‏و دارد، و اینکه ‏دستاوردهای ‌این اعضای استثنایی گروه ‏خویشاوندان ‏به مراتب مهمتر از رسوایی‌های ناشی ‏از رفتار برانگیخته‌ی جوانان ‏عیاش و ولخرج بوده ‏است. بسیاری از برجسته‌ترین ‏نویسندگان، ‏محققین و دولتمردان یک چنین ‏‏”آقایانی با هیچ شغلی” بوده‌اند. ‏فارغ از مسائل ‏مربوط به تامین معاش از راه داشتن حرفه‌ای ‏پر ‏منفعت، و مستقل از آنهایی که به تعصب خو ‏گرفته‌اند، آنها ‏پیشگامان عقاید جدید بوده‌اند. ‏سایرین، اگر خود هیچ‌گونه الهامی ‏نداشته باشند، ‏ماسناس گلینیوس ‏ هنرمندانی می‌شوند که بدون ‏کمک‌های مالی و تشویق و تمجیدات کسب شده، ‏در جایگاهی نیستند که به ‏کارهای خلاقانه دست ‏زنند. نقشی که افراد ثروتمند در تکامل ‏روشنفکرانه ‏و سیاسی بریتانیای کبیر ایفا کرده‌اند، توسط ‏بسیاری ‏از تاریخ‌دانان خاطر نشان شده است. ‏محیطی که در آن نویسندگان و ‏هنرمندان فرانسوی ‏قرن نوزدهم زندگی کرده و تشویق ‏شده‌اند، ‏‎ ‎‏ ‏le ‎monde‏ “محافل اعیانی” بوده است. ‏ ‎ ‎
به هر حال ما در اینجا به گناهان افراد عیاش یا ‏محاسن گروه‌های ‏افراد ثروتمند نمی‌پردازیم. موضوع ‏مورد نظر ما بخشی است که گروه ‏خاصی از ‏خویشاوندان به اشاعه‌ی دکترین‌های مخرب اقتصاد ‏بازار ‏می‌پردازند. بسیاری از خویشاوندان معتقدند که ‏در مورد تنظیم ‏ترتیبات مرتبط با وابستگی مالی به ‏روسا و بنگاه‌های خانوادگی ‏اشتباه کرده‌اند. چه این ‏ترتیبات مطابق میل پدر یا پدربزرگشان ‏بوده باشد، و ‏یا اینکه بر طبق توافقی باشد که خودشان آن ‏را ‏امضا کرده‌اند. آنها باور دارند سهم کمی‌بهشان ‏می‌رسد و به روسا ‏مبلغ بیشتری. ناآشنا با ماهیت ‏کسب و کار و بازار، آنها –همراه ‏با مارکس- متقاعد ‏شده‌اند که سرمایه به طور خودکار ‏‏”عایدی ‌ایجاد ‏می‌کند”. آنها هیچ دلیلی نمی‌بینند ‏که چرا اعضایی از خانواده که ‏مسئول اداره‌ی امور ‏هستند باید درآمدی بیش از خودشان ‏داشته ‏باشند. آنها کودن‌تر از آن هستند که به ‏ارزیابی صحیح ‏ترازنامه‌ها و حساب‌های سود و زیان ‏بپردازند، و به هر عملی از ‏روسا به عنوان اقدامی ‏نامیمون جهت فریب و سلب حق ‏مسلم‌شان ‏مضمون می‌شوند. خویشاوندان همواره ‏در حال مجادله و ستیز با ‏روسا هستند.‏ ‏
عصبانی شدن روسا امر عجیبی نیست. آنها به ‏موفقیتشان در غلبه بر ‏تمامی ‌موانع مفتخرند. ‏موانعی که دولتها و اتحادیه‌های کارگری بر ‏سر راه ‏کسب و کار بزرگشان ایجاد کرده‌اند. آنها کاملا به ‏این ‏حقیقت واقف هستند که، برای تعصب و کفایتی ‏که دارند بنگاه ‏خانوادگی‌شان می‌تواند در مسیر ‏اشتباهی فعالیت کند یا اینکه ‏خانواده مجبور به ‏فروش کلی آن شود. روسا معتقدند که ‏خویشاوندان ‏باید محسناتشان را عادلانه مورد ‏قضاوت قرار دهند، و شکایت‌های ‏خویشاوندان را ‏حقیقتا گستاخی و عصبانی کننده قلمداد می‌کنند.‏ ‏
خصومت خانوادگی میان روسا و خویشاوندان تنها ‏مربوط به مسائل ‏خانوادگی می‌شود. اما این ‏موضوع وقتی اهمیت می‌یابد که ‏خویشاوندان، برای ‏به ستوده آوردن روسا، به اردوی ضدسرمایه ‏داری ‏پیوسته و انواع اقسام قمارهای ‏ “پیشرو” را ‏تامین مالی می‌کنند. ‏خویشاوندان مشتاقانه از ‏اعتصابات، حتی اعتصابات کارخانجاتی که ‏درآمد ‏خودشان از آنجا به دست می‌اید، حمایت می‌کنند.‏ ‏ ‏واقعیت ‏شناخته شده این است که اغلب مجلات ‏‏”پیشرو” و بسیاری از ‏روزنامه‌های “پیشرو” کاملا به ‏سوبسیدهای سخاوتمندانه‌ای که ‏خویشاوندان ‏می‌بخشند وابسته هستند. این خویشاوندان برای ‏انجام ‏‏”تحقیقات اجتماعی”‏ ‏ به دانشگاه‌ها، ‏دانشکده‌ها و موسسات پیشرو ‏مبالغی را وقف ‏می‌کنند و انواع اقسام فعالیت‌های حزب ‏کمونیستی ‏را تامین مالی می‌کنند. به عنوان ‏‏”سوسیالیست‌های خانه‌نشین”‏ ‏ ‏و ‏‏”بولشویک‌های پنت هاوسی”‏ ، نقش ‏مهمی ‌در سازمان “ارتش پرولتاریا” ‏جهت مبارزه ‏علیه “نظام اسف بار سرمایه‌داری” ایفا می‌کنند.‏

‏9 – کمونیسم برادوی ‏ و هالیوود

بسیاری از آنها که نظام سرمایه‌داری برایشان درآمد ‏و فراغت کافی ‏به ارمغان آورده، مشتاق سرگرمی ‏هستند. انبوهی از جمعیت در سالن ‏های تئاتر جمع ‏می شوند. در حرفه‌ی نمایش پول در جریان ‏است. ‏نمایش‌نامه‌نویسان و هنرپیشگان محبوب از ‏درآمدهای شش رقمی‌ بهره‌‏مند هستند. آنها در ‏خانه‌های مجلل با پیش خدمتان و استخرهای ‏شنا ‏زندگی می‌کنند. آنها مطمئنا “اسیر رنج و ‏محنت” نیستند. با این ‏حال هالیوود و برادوی- ‏مشهورترین مراکز صنعت سرگرمی ‏ در دنیا-‏‏ ‏سرچشمه‌ی کمونیسم هستند. نویسندگان و ‏بازیگران را می‌توان در ‏میان متعصب‌ترین حامیان ‏حکومت شوروی ‏ یافت.‏ ‏
تلاش‌های مختلفی برای توضیح این پدیده صورت ‏گرفته است. در اکثر ‏این تفاسیر نشانه‌ای از حقیقت ‏وجود دارد. بااین حال، هیچ کدام ‏از این تفاسیر ‏نمی‌توانند انگیزه‌ی اصلی‌ای که قهرمانان ‏صحنه‌ی ‏تئاتر و پرده‌ی سینما را به درجه‌ی انقلابیون ‏رسانده را در نظر ‏بگیرند.‏ ‏
در نظام سرمایه‌داری، موفقیت مادی به ستایش ‏دستاوردهای فرد از ‏منظر مصرف کننده‌ی مقتدر ‏بستگی دارد. در این رابطه هیچ تفاوتی ‏میان ‏خدمات ارائه شده توسط یک تولیدکننده و خدماتی ‏که‌یک تهیه ‏کننده، هنرپیشه‌یا یک نمایشنامه نویش ‏عرضه می‌کند، وجود ندارد. ‏با این حال آگاهی از ‏چنین وابستگی‌ای، افرادی که در صنعت ‏سرگرمی ‏هستند را پریشان خاطر‌تر از افرادی ‏می‌سازد که امکانات و تسهیلات ‏قابل لمس ‏ تولید ‏می‌کنند. تولیدکنندگان کالاهای ملموس‎ ‎‏ ‏می‌دانند ‏که کالاهایشان به خاطر ویژگی و خواست ‏مشخص فیزیکی خریداری ‏می‌شود. آنها ممکن ‏است به طور منطقی‌این انتظار را داشته باشند ‏که ‏عموم مردم به تقاضا برای محصولاتشان تا وقتی ‏ادامه می‌دهند که ‏کالایی بهتر یا ارزانتر وجود ‏نداشته و بعید است در آینده‌ای ‏نزدیک نیازی که این ‏کالاها برآورده می‌سازند تغییر کند. وضعیت ‏این ‏کالاها در بازار تا حد زیادی می‌تواند توسط ‏کارآفرینان باهوش ‏پیش‌بینی شود. این کارآفرینان ‏می‌توانند با درجه ای از اطمینان ‏به آینده بنگرند.‏ ‏
جنبه‌ی دیگری هم از سرگرمی وجود دارد. مردم ‏خواهان تفریح و ‏سرگرمی هستند چون کسل ‏می‌شوند. و هیچ چیز بیشتر از تفریحاتی که ‏پیش از ‏این با آن آشنا بوده باشند برایشان خسته کننده‌تر ‏نیست. ‏ماهیت صنعت سرگرمی ‌تنوع است. ‏مشتریان ‏ آنچه را که جدید است و ‏از طرفی ‏غیرقابل انتظار و تعجب برانگیز، را تحسین می‌کنند. ‏این ‏مشتریان دمدمی ‌مزاج و غیرقابل پیش‌بینی ‏هستند. آنها هر آنچه که ‏دیروز دوست داشتند را ‏امروز تحقیر می‌کنند. یک هنرپیشه‌ی ‏مشهور ‏صحنه‌ی تئاتر یا سینما همیشه باید از ‏خودسری و سرکشی عامه مردم ‏در هراس باشند. ‏او یک روز ثروتمند و مشهور از خواب بیدار می‌شود ‏و ‏روز بعد را به فراموشی می‌سپارد. این هنرپیشه به ‏خوبی می‌داند ‏که موقعیتش کاملا به هوس و ‏تصورات یک جمعیت مردد بعد از سرگرمی ‏و خوشی ‏وابستگی دارد. نگرانی و اضطراب همیشه ‏پریشانش می‌کنند. ‏همچون استاد سون نس ‏ در ‏نمایشنامه‌ی‌ایبسن، او از تازه واردان ‏گمنام، جوانان ‏پرانرژی‌ای که به جای وی جایگزین خواهند ‏شد، ‏می‌ترسد.‏ ‏
موضوع واضح و آشکار این است که آنچه این ‏هنرپیشگان را ‏پریشان می‌سازد غیر‌قابل تسکین ‏است. بدین سان آنها تیری در ‏تاریکی می‌اندازند. ‏بعضی از این هنرمندان می‌پندارند ‏کمونیسم ‏برایشان رستگاری به ارمغان می‌آورد. آیا ‏کمونیسم آن نظامی نیست ‏که تمام مردم را ‏خوشحال می‌سازد؟ مگر نه اینکه افراد برجسته ‏می‌‏گویند که نظام سرمایه‌داری تمام شرارت‌های ‏بشری را به وجود ‏آورده و این بدی‌ها با کمونیسم ‏از بین خواهد رفت؟ آیا افراد ‏سخت‌کوش خود رفیق و ‏همراه تمامی‌ زحمتکشان نیستند؟ ‎ ‎
شاید اگر بگوییم که هیچ یک از کمونیست‌های ‏هالیوودی و برادوی ‏تا حالا مطلبی از نویسندگان ‏سوسیالیست و حتی تحلیل تاحدود جدی‌ای ‏از ‏اقتصاد بازار نخوانده‌اند اشتباه نگفته باشیم. ‏ولی ‌این امر ‏کاملا واقعیت دارد که برای ‌این دختران ‏و رقصندگان و خوانندگان ‏دلفریب و زیبا، برای ‏نویسندگان و تهیه‌کنندگان کمدی‌ها و فیلم‌های ‏سینمایی و آهنگ‌ها، این تصور عجیب ایجاد ‏می‌شود که مسائل ‏منحصر به فردشان به محض ‏سلب مالکیت دارایی‌های خصوصی و وقف ‏آن ‏برای مقاصد عمومی‌ از “مالکان” از میان خواهد ‏رفت.‏ ‎ ‎
افرادی هستند که نظام سرمایه‌داری را به خاطر ‏حماقت و زمختی ‏بسیاری از تولیدکنندگان صنعت ‏سرگرمی سرزنش می‌کنند. نیازی به ‏بحث در این ‏رابطه وجود ندارد. اما از یاد نمی‌بریم که ‏هیچ ‏گروهی بیش از دست اندرکاران تهیه این ‏نمایش‌ها و فیلم‌های ‏احمقانه در تایید و ستایش ‏کمونیسم مشتاق نبوده‌اند. وقتی که‌ یک ‏تاریخ‌دان ‏در آینده به جستجوی‌ این وقایع با اهمیت کوچک ‏می‌پردازد ‏که تین ‏ از آن به عنوان منابع بسیار ‏قدردانی می‌کند، نباید از ‏تاکید بر نقش مشهورترین ‏هنرمندان استریپتیز در جنبش رادیکال ‏آمریکا غفلت ‏کند.‏

لودویگ فون میزس ‎ ‎

مترجمان
سعید قاسمی‌نژاد و لیونا عیسی قلیان

پست‌های مرتبط

آیا غربی‌ها به پدیده «جهانی‌شدن» پشت کرده‌اند؟

admin

استفاده از بازار برای توسعه اجتماعی

admin

آنتی کمونیسم در برابر سرمایه‌داری (فصل پنجم)‏

admin

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر