16.3 C
تهران
چهارشنبه, اردیبهشت ۲۲, ۱۴۰۰
نجات بهرامی

میخ‌هایی بر تابوت کلیشه‌های روشنفکری

کتاب «در دفاع از سیاست» را می‌توان گستاخانه و ‏شجاعانه‌ترین شکل بروز و ظهور گفتمان لیبرالی در ‏ایران امروز دانست که به خاطر مهروموم‌ها و دهه‌ها ‏تسلط گفتمان چپ (مذهبی و غیرمذهبی ) بر ‏فضای فکری و سیاسی ایران، و برای دلباختگان و ‏شیفتگان این گفتمان‌ها کمی عجیب و ناخوشایند ‏می‌نماید. نکته مهم کتاب که شاید از دید تعدادی از ‏دوستان پنهان مانده است، همان «توصیفی» بودن ‏لحن کتاب است. به عبارت دیگر این کتاب دعوتی به ‏ماکیاولیسم و یا تلاشی برای مقدس کردن آن ‏نیست، بلکه تشریحی است از انسان که ‏ماکیاولیسم خواه‌ناخواه و بدون تجویز مرتضی ‏مردیها، در متن و بطن روابط انسانی‌اش ساری و ‏جاری است. ماکیاولیسمی که حتی اختراع و ابداع ‏ماکیاول هم نبود، بلکه توصیفی بود از بشر دو پا که ‏بر روی این سیاره زندگی می‌کند و اگر بتوان تمام ‏ویژگی‌های او را یکی پس از دیگری سلب کنیم، ‏نمی‌توان منکر لذت‌جو بودن و جنبه‌های زیستی او ‏شویم.‏

مشکلی که اذهان بسیاری را در این مقوله به خود ‏مشغول کرده و آن‌ها را از باور به این ویژگی‌های ‏انسانی دور می‌سازد، حاکمیت اندیشه‌های مبتنی ‏بر ایدئولوژی‌های ایدئال‌گرا و آرمانی و نفوذ گونه‌های ‏مختلف و فراوانی از انواع الاهیات در اندیشه ‏انسانی و در طول قرن‌های متمادی است. این ‏اندیشه‌ها باعث نفرت از ماکیاول در زمان خودش بود ‏حال‌آنکه همان انسانی که ماکیاول را نکوهش ‏می‌کرد، خود در خلوت خود به توصیف وی از انسان ‏باور داشت اما تصور رسمی شدن و اعلام عمومی ‏این ویژگی‌های بلافصل، وی را به‌شدت آزار می‌داد. ‏‏ حال که منافع و زیست انسان حکم می‌کند که از ‏خودنمایی و نیرنگ و تزویر و … برای رسیدن به ‏اهدافش استفاده کند، چرا سیاستمدار نتواند این ‏اهرم‌ها را به کار بندد تا منافع حاصل از آن به نفع ‏عموم باشد؟ همان عمومی که زیر چتر حمایت ‏سیاستمدار زندگی می‌کنند. پیداست که در این ‏میان علاقه مردیها و نوع نگاه وی به‌عنوان یک لیبرال ‏به انسان را هم نباید ندیده گرفت. نگاهی که ‏انسان را از ورای توهم و مفاهیم گنگ و غیرقابل ‏ارزیابی پایین آورده و پای او را بر روی زمین قرار ‏می‌دهد. زمینی که در آن زیستن و تلاش برای ‏رسیدن به لذت بیشتر، واقعی‌ترین واقعیتی است ‏که هر روشنفکر و مصلح اجتماعی هم سرانجام آن ‏را در برابر دیدگان خود و همراهانش به تصویرمی ‏کشد.‏

‎ ‎در دفاع از سیاست. نوشته مرتضی مردیها

نکته بارزی که از کلیت این کتاب به ذهن می‌رسد، و ‏برای بسیاری ناخوشایند جلوه می‌کند، شکسته ‏شدن قداست روشنفکری و بیرون آمدن آن‌ها از برج ‏عاجی است که تاکنون در آن بودند. این باور که ‏روشنفکران راهبران جامعه هستند و مسئولیت ‏اجتماعی دارند و یا در پس هر حرکت و جنبش ‏اجتماعی ردی از آن‌ها را می‌توان دید و مفاهیم و ‏تعاریف بسیار که در مجموع ذهنیت افراد را در مورد ‏روشنفکران شکل می‌داد، با تأکید بر وجود ‏ماکیاولیسم در همین گروه و طبقه و نیز نقش ‏بسیار کم‌رنگ آن‌ها در تحولات اجتماعی و رساندن ‏خیر عمومی به افراد جامعه، از بین می‌رود. واقعیت ‏آن است که راجع به نقش روشنفکران و فلاسفه در ‏گفتارها و نوشتارهای فراوان به شکلی غلوآمیز ‏عمل شده است. هاینریش هاینه بابیانی عتاب‌آمیز ‏نسبت به سیاستمداران می‌گوید: به هوش باشید ‏ای مردان گردن‌فراز عمل؛ شما چیزی نیستید مگر ‏ابزارهایی ناخودآگاه در دست مردان اندیشه که ‏اغلب در گوشه‌نشینی و فرودستی کامل، شما را ‏بر تکالیف گریزناپذیرتان گمارده‌اند.(1) این باور که ‏روشنفکران راه و روش ابداع می‌کنند و ‏سیاستمداران آن‌ها را به کار می‌بندند، تا مدت‌ها ‏یک باور عمومی بود و تا زمان حال هم این باور از ‏جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. اما به نگاهی به ‏حوادث تاریخی هم می‌توان به‌راحتی این باور را ‏مورد خدشه قرارداد. روشنفکران در هیچ برهه‌ای از ‏تاریخ پیشگام و پیش‌قراول حرکت‌های اجتماعی ‏نبوده‌اند. زیرا اغلب این حرکت‌ها امواجی بوده‌اند که ‏در اثر شرایط خاص اقتصادی و اجتماعی در یک ‏جامعه به وجود آمده‌اند، آتشدان آن‌ها خواسته‌های ‏مردم بوده و در این میان گروهی که زیرکی و ‏منفعت‌طلبی و میلشان به شهرت و قدرت بیش از ‏دیگران بوده، بر روی این امواج سوار شده و به درجه ‏روشنفکری نائل‌آمده‌اند. ما می‌بینیم که جنگ ‏جهانی دوم اتفاق افتاده و عده زیادی کشته ‏می‌شوند، اما روشنفکران بعد از جنگ ظاهرشده و ‏در تحلیل آن قلم‌فرسایی می‌کنند. فاشیسم و ‏نازیسم را اتحاد چرچیل و روزولت و استالین از بین ‏می‌برد اما در این میان روشنفکران هم در مورد این ‏پدیده‌ها داستان‌سرایی می‌کنند. مواضع متضاد و ‏متناقض روشنفکران در برهه‌های زمانی مختلف ‏نمایانگر نقش کم‌رنگ آن‌ها در تشخیص امور و تجویز ‏راهکارهای مناسب و در حقیقت سردرگمی و به ‏دنبال توده‌ها دویدن است. آن‌ها حتی گاهی به ‏پیروی از سیاستمداران و گاهی هم بنا بر حس ‏رقابت ، بر ضد سیاستمداران اعلام موضع می‌کنند ‏‏.واقعیت آن است که اگر تعابیری چون رسالت ‏تاریخی و مسئولیت روشنفکری و… را که فارغ از ‏چارچوب‌های ایدئولوژیک معنای ماحصلی ندارد ‏،عجالتاً کنار بگذاریم، روشنفکران در مصادیق عام آن ‏غالباً به کسانی گفته می‌شود که به درگیر شدن ‏در امر قدرت علاقه‌مندند، اما نتوانسته‌اند یا ‏نخواسته‌اند جزئی از حاکمیت سیاسی باشند. ‏گفته‌شده است که روشنفکران قدرتمندان ‏بی‌مسندند. این سخن درستی است، در عین ‌حال ‏باید بر آن افزود که این بی‌مسند بودن چه بسا از ‏سر رضا و اختیار نیست و به همین دلیل هم نقد ‏سخت کیشانه سُنت غالب روشنفکری به قدرت را ‏می‌توان تا حدود قابل توجهی به بی‌مسند بودن ‏آن‌ها و در عین حال احساس شایستگی برای با ‏مسند بودن منتسب دانست. (در دفاع از سیاست-‏ص49-50)‏

ولتر گفتاری جالب راجع به فیلسوفان سیاسی دارد ‏که با اندکی تسامح می‌توان آن را به روشنفکران ‏هم نسبت داد: من از مردمی که از گوشه ‏حجره‌های خود تکلیف حکومت‌های جهان را تعیین ‏می‌کنند، خسته شده‌ام. قانون‌گذارانی که بر روی ‏کاغذ بر جهان حکومت می‌کنند و از اداره زن و فرزند ‏و اهل خانه خود ناتوانند ولی از وضع قوانین بر مردم ‏جهان سخت لذت می‌برند. (2)‏

مبحث دیگری که در این کتاب به‌نقد کشیده شده و ‏به‌جرئت می‌توان ادعا کرد که در نوع خود نقدی ‏بی‌نظیر و جدید است، مقوله مشروطه است. ‏امروزه کمتر روشنفکر و صاحب‌نظر و حتی فرد ‏کتاب‌خوان معمولی را می‌توان سراغ داشت که فکر ‏و ذهنش به کلیشه‌هایی چون « دلایل شکست ‏مشروطه » ، « علل ناکامی ایرانیان در این واقعه » ‏و دیگر گزینه‌های مترادف با این تعابیر عادت نکرده و ‏آن‌ها را پیش‌فرض‌های قطعی در مطالعه و بررسی ‏این حادثه تاریخی قرار نداده باشد. پارادوکس ذهنی ‏و عملی که روشنفکر ایرانی همواره به آن مبتلا ‏بوده و هنوز هم از آن رهایی نیافته در اینجاست که ‏چگونه آبشخور ذهنی و فکری وی در پنجاه سال ‏گذشته اغلب سُنت روشنفکری از نوع فرانسوی آن ‏بوده، اما در تحلیل یک واقعه تاریخی همچون ‏مشروطیت، به مقایسه آن با انقلاب فرانسه ( ‏به‌عنوان منبعی که کاملاً در دسترس آن‌ها بوده ‏است ) نپرداخته است؟ و این کاری است که مردیها ‏در این کتاب آن را مقابل چشمان ما قرار می‌دهد. ‏وی در بخشی از کتاب در اثبات طبیعی بودن ظهور ‏رضاشاه پس از نهضت مشروطیت و اینکه این ‏مسئله را نباید به یک «شکست» تعبیر کرد ، ‏می‌نویسد: این واقعه‌ای است که در انقلاب‌های ‏دیگری که برای حرکت از آزادی به نظم، شرایط ‏بهتری از ایران داشتند، همچون انقلاب فرانسه قرن ‏هیجده و انگلستان قرن هفده‌هم اتفاق افتاد: ‏کرامول و ناپلئون کمتر از چالز اول و لویی شانزدهم ‏آزادی را محدود نکردند، با وجود این به نظر می‌رسد ‏‏( بدون اینکه یقین و استدلال قاطعی در کار باشد) ‏انقلاب در این کشورها، نهایتاً عامل نظم جدیدی ‏شد که به‌رغم هزینه و زمان، وضع بهینه‌ای از حیث ‏تولید و توزیع مطلوبات به وجود آورد. (ص203)‏

از طرف دیگر وی با تأکید بر اینکه انقلاب مشروطه ‏انقلابی برای رفع کمبود آزادی و به عبارت دیگر ‏انقلابی استبداد ستیز نبود، زاویه جدیدی در نگاه به ‏مشروطیت می‌گشاید. این نگاه جدید ما را بر این ‏نکته واقف می‌سازد که چگونه بسیاری از ‏روشنفکران و جامعه شناسان انقلابات مختلف را در ‏پرتو مسائل اقتصادی تحلیل می‌کنند و در مورد ‏انقلاب 57 ایران هم به تحلیل‌هایی متکی بر وضع ‏اقتصادی و حاشیه‌نشینان جدید و پول نفت و… روی ‏می‌آورند، اما نوبت به مشروطه که می‌رسد، از ‏استبداد ستیزی مردم به رهبری فلان و بهمان و در ‏نهایت فریاد وااسفا نا برای این نهال آزادی می‌رسند ‏که به دست یک قزاق قلدر و مستبد به نام رضاشاه ‏از بیخ کنده شد؟

بسیاری از این روشنفکران و فعالان عرصه سیاسی ‏و اجتماعی که اقدامات رضاشاه را هیچ‌گاه ‏نمی‌بخشند، مهروموم‌ها بعد برخی از اقدامات ‏مشابه دکتر مصدق در برهه‌ای از حکومتش را به ‏خاطر نیاز به ایجاد نظم و پیشبرد روند امور، توجیه ‏کرده و از آن دفاع می‌کنند. و هیچ‌گاه هم از این ‏تناقض احساس شرم نمی‌کنند.‏

پاورقی‌ها:‏

‏1‏‎-‎کارل پوپر –جامعه باز و دشمنان آن – ترجمه ‏عزت‌الله فولادوند- انتشارات خوارزمی-ص 269‏
‏2‏‎-‎ویل دورانت-تاریخ فلسفه – ترجمه عباس زریاب-‏ص220‏

پست‌های مرتبط

ایدئولوژی داعش چگونه مهار می‌شود؟

admin

فرزندان آتاتورک یا میراث داران عثمانی؟

admin

بحران منابع یا بحران مدیریت متمرکز؟

admin

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر