27.4 C
تهران
دوشنبه, فروردین ۳۰, ۱۴۰۰
دفتر پژوهش

بن قانون های فرهنگی (بخش یکم)

دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران (لیبرال دموکرات

شهرام آریان – نخست بگویم که این نِوِشتْمان (مقاله)، که من کوتاه‌شده و ساده‌ساخته‌ ی آنرا بشیوه‌ ی سخنرانی به شما فرامی‌نمایم، به یک فارسی کمی ناب‌تر فَرانگاشته (تدوین)‌ شده است. این روش البته زیرنهاد میهن‌دوستانه ندارد بلکه تنها برای آن است که واژه‌های عربی و فرنگی به فارسی رسا برگردانده شوند تا فارسزبان‌ها سرانجام روزی دریابند که براستی چه می‌گویند. البته برای شما دریافتن برخی واژه‌ها و نکته‌ها کمی دشوار خواهد بود، من می‌کوشم تا برخی از نوآوری‌ها را روشنگویم (توضیح دهم).

نخست اینکه چرا من این دستگاه تئوریک نوین را برساختم؟ ببینید، من بر این باور هستم که اپوزیسیون و جامعه شناسان ما نمی‌توانند دشواری‌هایی را که کشور ایران درش به سر می‌برد، درست برآورد کنند. پوزش می‌خواهم، کمی گستاخانه می باشد، نیز شاید کسی بپرسد که شما چگونه به این نتیجه رسیده‌اید؟ می‌کوشم تا در همین سخنرانی درباره‌اش توضیح دهم و روشن سازم که برپایه ی چه سنجه‌هایی دریافته ام که جامعه‌شناسان ما و نیز اپوزیسیون ایران و نیز کارشناسان فرنگی‌ در دریافت دشواری‌های جهان اسلام درجا می‌زنند و نمی‌توانند با آن درست رفتار کنند.

نیاز به مدل‌سازی‌های نوین برای دریافتن فرایند گُبالش (تکامل) تاریخی کشور ایران («گُبالیدن» = فراز‌بالیدن و پیشرفتن). اکنون‌که ایران سی و پنجمین سال پس از بازغَلتِش (انقلاب) اسلامی را می‌گذراند، هنوز واکافتگران نتوانسته‌اند یک روشنگویی بسنده و خُستواننده (convincing) از فرایند تاریخی ایران بدهند که
١) این پدیده نابیوسیده و شگفتاننده را در چارچوب تاریخ ایران روشنگوید (توضیح دهد) و دریافت پذیر سازد
۲) همزمان فرایند همه‌گیر سلفی گری منطقه را نیز دریاباند
۳) نیز ناکامی توینوردان (immigrants) مسلمان به کشورهای فرنگی را دریافت پذیر سازد
۴) مایه ور(مهم)تر از همه، ناتوانی کشورهای اسلامی در پیدایش فَرساخت(صنعت) و دانشگری در گذار ۴۰۰ سال گذشته را روشن گرداند.

شما اگر به برنامه‌های تلویزیونی نگاه کنید، فرنگی‌ها پی درپی کارشناسان اسلام‌شناس، خاورشناس و گاهی نیز همه‌چیزشناس را برای امور آن منطقه به تلویزیون می‌آورند، و نیک می‌بینید که سخنی که آن کارشناس می‌گوید در اندیشه ی شما که شاید دانشمند آن کار هم نباشید، ناپخته می‌نشیند. شنونده حس می‌کند که آن چیزی که گفته میشود بنیاد ندارد، حس می‌کند که گوینده دور خودش می‌چرخد و نمی‌تواند پدیده‌ها را توضیح بدهد. پیاپی نَزدمی‌خوانند (دعوت می‌کنند) جناب پروفسور فلان، جناب دکتر فلان که در مورد دشواری خاور نزدیک سخن گویند. سخن‌ها یکی از دیگری در خودش ناسازگارتر و بی بنیادتر می‌نماید. برای نمونه سخن از آن می‌آورند که آنجا «شرایط قبیله‌ای داشته» و یا «توسعه نیافته بوده» و غیره. در نگر نمی گیرند که چهار جای جهان هم پیشتر شرایط قبیله‌ای داشته و توسعه نیافته بوده و باز چرا همه ی آنها امروز پیشرفت می‌کنند؟ از آمریکای لاتین گرفته تا چین که صدسال پیش زیر فرمان انگلستان و در تریاک فرو رفته بود، چرا راه شان را به جلو می‌یابند ولی خاور نزدیک روز بروز بدتر می‌شود؟ چنین پنداریم که خاور نزدیک صدها سال پیش قبیله‌ای بوده، چه کار به اکنون دارد، که نمی‌تواند پیش‌ رود. من خودم که در دانشگاه با این گونه خاورشناسان گفت شنود می‌کنم، و یا در همایش‌های گوناگون می‌انبازم، سخن شان را بی بنیاد می یابم. سخن سازمان درونی ندارد و تنها انگیزه‌اش در حقیقت آن است که ‌چیزی بگوید که از دیدگاه سیاسی «همگان‌پسند» باشد، تنها همین.

اما در یک حزب سیاسی، که آینده ی کشور بر روی میز نهاده است، ما نمی‌توانیم بنشینیم و از این سخن‌ها برای خودمان فراهم گوییم. ما باید ژرفتر بشکافیم و براستی دریابیم که چه بوده و چه شده. زیرا اگر ما بهنگام درنیابیم که چه رخ داده و زیرنهاد آن رویدادها چه بوده، این کشور خواهد پاشید، یا آن چیزی که از آن مانده روزبه‌روز کوفته‌تر خواهد شد. این چهار پدیده ی بالا نامبرده را هیچ‌کس در فرنگ تاکنون نمی‌تواند در دانشگاه‌ها روشنگوید (توضیح دهد). نخست آنکه «بازغَلتِش (انقلاب) اسلامی» ایران از کجا برآمد؟ این مردم که داشتند با یک رشد اقتصادی ۱۲ تا ۱۵ درصد در سال پیش می‌رفتند، از چین کنونی شتابان‌تر، چه نیازشان بود که به ناگهان کشور را از ریشه بازغَلتانند؟ چه نیازشان بود که در تبریز فریاد بزنند «یا حجاب یا مرگ»؟ پنداریم که ایرانیان دیوانه گشته بودند. چه کار به آن دارد که همه ی منطقه سلفی بشود؟ چرا همه ی کشورهای منطقه به‌جای اینکه بروند دنبال صنعتی‌تر شدن، دانشپژوه تر شدن، هرآنچه را هم که داشتند یا هنوز دارند رها می‌کنند و بازمیگردند به جنون دینی کهن. چرا بیشتر مسلمانانِ توینَوَرد(immigrant) به کشورهای فرنگی، چنین ناکام‌اند؟ چرا توینَوَردان ای که از ویتنام می‌آیند چنین نیستند؟ خانواده ای از روستای ویتنام می‌آید به فرنگ، یک زادْگان (نسل) سپستر شما نمی‌توانید بازشناسید که که ریشه اش آلمانی بوده است یا نه، زیرا رفتار و کامیابی‌اش بسان آلمانی‌های دیگر است. ولی مسلمان می‌آید، در زادْگان سوم، می‌بینید هنوز در جامعه ناکام است. چرا چنین است؟ فراتر چرا کشورهای اسلامی این اندازه در دانش و در فَرساخت (صنعت) ناکام هستند؟ چرا هیچ‌کدام نمی‌توانند صنعتی بشوند؟

اگر پدیده های برشمرده را دمی در یاد نگاه داریم، از خود می پرسیم که از کجا می‌توان داو زد (ادعا کرد) که واکافتگران توان پاسخ سامانمند به داده‌های برشمرده را نداشته‌اند، یا بدانسان که گفتم بی بنیاد و بی فرجام سخن می‌گویند؟ از کجا می‌شود شناخت که سخن آن کارشناسانی که روزانه به تلویزیون‌ها می‌آیند، سازمان و سامان درونی ندارد. بهترین گواه بر نبود یک دستگاه پاسخ دهنده ی بسنده را می‌توان در سردرگمی کشورهای باختری در برآورد درست از کشورهای اسلامی یافت. اگر این کارشناسان به‌راستی می‌دانستند که چه خبر است، پیشنهادهایی که برای بهبود کاستی ها می‌کردند کارگر می‌بودند.

١) باخترزمینیان از رفتار و واکنش‌های مردم خاور نزدیک در دهه‌های گذشته ژرف در شگفت فرومانده‌اند. هیچ درنمی‌یابند که مردم آنجا براستی چه می‌کنند.
٢- در فَرایِک سازی(integration) توینوردان مسلمان در کشورهای خودشان درمانده‌اند. هر کاری که می‌کنند مسلمانان را نمی‌توانند توی هَمبودْمان (جامعه) خویش فَرایِک سازند.
٣- در فرایند دانش تاریخشناسی این‌ یک پدیده طبیعی بوده است که هرگاه نِگرْمان‌های هَستنده (تئوری‌های موجود) پرسش ای را نتوانند به شیوه ی رسا پاسخ دهند، می‌باید چهارچوب نِگَرمانیگ (تئوریک) را گسترانید.

هنگامیکه نگرمان شما نمی‌تواند پدیده‌ها را روشنگوید (توضیح دهد) باید دستگاه‌ نگرمانیگ را گسترش دهید؛ به آن شیوه که یا نگرمان ای نوین بر فهرست آنهاییکه بودهاند، افزوده شود؛ و یا نگرمان‌های پیشین دگرسازی بشوند، و یا آمیزه‌ای از این دو. برای نمونه، هنگامیکه اینشتین هشیار گشت که با نگرمان‌های آن روزگار نمی‌شود برخی پدیده‌ها را روشنگفت، بایسته شد که نگرمان «نسبیت» را پدید بیاورد و از فیزیک نیوتُنی فراتر برود.

پرسش در اینجا آن است که به چه شیوه می‌توان چارچوب نگرمانیگ هستنده را گسترانید تا توان روشنگویی داده‌های بالا برشمرده را پیدا کند.

یعنی اگر ما می‌گوییم که آن نگرمان‌های هستنده نمی‌توانند به این داده‌ها پاسخ دهند، به چه شیوه‌ای می‌توانیم فراتر برویم؟

پیش از گستراندن چارچوب نگرمانیگ می‌بایست درباره ی توان‌ها و ناتوانی‌های آنها سخن آوریم.

سخن اینجا از دانش‌های فَرنُوین (مدرن) تاریخ‌شناسی و هَمبودشناسی (جامعه‌شناسی) است؛ زیرا آن گستره ی نگرمانیگ که ما تاکنون برای پاسخ به این داده‌ها داریم، همبودشناسی و تاریخ‌شناسی فَرنُوین است.

نخست از همه نیاز است که به پیدایش آنها بپردازیم و سپس فرایند گُبالِش(development) آنها را در یک نگاه هَماگیگ (general) برآورد کنیم. انسان از روزگار هردوت و توکیدوت تاریخ‌نگاری روشنگوی (explanatory) را بنیاد نهاد؛ اما از همان آغاز بر خوانندگان آشکار بود که شیوه ی روشنگویی‌ها به پسند نگارنده بازمی‌گشت و کمتر دانشگرانه و جُدَفکَندیگ (objective) بود. پس از گسترش روزگار دانشگرایی با گالیله و پیروزی بزرگ آن با نیوتن، این اندیشه فراز آمد که آیا می‌توان فرایند تاریخ و کارکرد هَمبودْمان را نیز به شیوه دانش گیتی شناسی (فیزیک)، باریکوَرزانه مدل‌سازی کرد.

فرایند سده نوزدهم و کوشش‌های هگل و مارکس در نگاه رمانتیک و ساده‌انگارانه آن روز نوید می‌داد که چنین می تواند گشت. مارکس از آموزگار اندیشگی خویش هگل نیز بسی فراتر رفت و داو آن می‌زد که مدل او کمابیش نیوتن‌وار گامه‌های گُبالِش تاریخ را می‌روشنگوید. در پیرو این مدل باریکوَرز می‌خواست آینده را نیز گام‌به‌گام پیشگویی کند؛ اما زمان هویدا نمود که نگرمان‌های هگل و مارکس گرچه برخی مکانیسم‌های تاریخی و همبودمانی را دریافت پذیر ساخته‌اند، اما توان آنرا که به پایه‌ ی یک «دانش باریکوَرز» (exact science) برسند نداشتند. بدشگون‌تر آنکه از درون آن باور که می‌توان فرایند تاریخ را باریکوَرزانه دریافت و حتی آینده را پیشگویی کرد، جهان‌بینی‌های «لاف دانشگر» (pseudo-scientific) پدید آمدند که کمونیسم و ناسیونالسوسیالیسم دو فرآورده ی برجسته ی آن در سده ی بیستم بودند که مردُمزاد (بشر) را به کرانه ی نابودی کشاندند.

این‌ها رفتند دنبال اینکه بسان نیوتن، که پدیده های فیزیک را پیشبینی می‌کرد، ما نیز می‌توانیم پدیده های تاریخ را پیشبینی کنیم. بدینسان تاریخشناسی سر از هگل و مارکس درآورد که با اطمینان می‌گفتند ما مدل‌هایی ساخته‌ایم که می‌شود با آن تاریخ را سراسر دریافت. مارکس می‌گفت من فرایند تاریخ را دریافته‌ام و گام‌به‌گام می‌توانم توضیح اش بدهم و آینده را هم می‌توانم پیش‌بینی کنم: که کارگرها برمی‌خیزند (انقلاب پرولتر) و همه‌چیز را به دست می‌گیرند و … . خودتان می‌دانید که این فرایند سر از کجا درآورد. مارکسیست ها، بسان باورمندان به یک دین ابراهیمی که اطمینان صددرصدی می‌دهد، بانگ سر می دادند که من همه ی راستیها را یافته ام و «جبر زمان» دارد ما را به فلان ‌سوی می‌برد، زیرا با این نِگرْمان(تئوری) مارکس می‌توان روشنگفت و پیشبینی کرد که براستی به این‌سوی می‌رویم، و اگر کسی می‌خواهد جلوی جبر زمان را بگیرد در حقیقت جلوی فرایند تاریخ را می‌گیرد و ما حق‌داریم اگر نیاز هم شد به‌طور فیزیکی نابودش کنیم تا بشر بتواند آسانتر و شتابانتر به آماجگاه اش برسد.

در اینجا، در میان راه، فراموش نکنیم که این بررسی های دور و دراز را برای چه می کنیم؟ در آغاز گفتم که به نِگرْمان هایی نیاز داریم که بتوانیم با آنها دریابیم که چرا مسلمانان چنین ناکام‌اند. از سوی دیگر، پیش از اینکه بدنبال برساختن این نِگرْمان‌ها برویم، خودم خطرهای این دسته از نگرمانها را یادآور گشتم، تا از آنها آگاهانه بپرهیزیم.

پاسخ فلسفه و دانش باخترزمین به کجروی هگل و مارکس، کارل پوپر بود. در این میدان کارل پوپر زندگی کاری خویش را به جُدشناسی (discrimination) میان دانش و لاف دانش پرداخت که چه ساختارهایی دانش‌اند و چه ساختارهایی ادای دانش را درمی‌آورند.

شما می‌دانید که پوپر نام مارکس و هگل را «پیامبران دروغین» گذاشت، زیرا آن دو می‌گفتند که تاریخ را می‌توانند سراسر دریابند و دنباله ی آنرا پیشگویی کنند، که درحقیقت دروغ می‌گفتند. پوپر، در کتابی که دوستان بیگمان خوانده‌اند، «جامعه باز و دشمنان اش»، که من پیشنهاد می‌کنم آنرا به فارسی نخوانید، بلکه به انگلیسی یا به آلمانی (ترجمه ی فارسیِ آن به درونمایه ی واژهها آسیب می‌زند)،به این می‌پرداخت که روشنگوید که هگل و مارکس چگونه به خطا رفتند و هویدا نمود که درزمینهٔ تاریخ‌شناسی و همبودشناسی نمی‌توان از دانش‌های باریکوَرز (exact sciences) سخن برد و نگرمان‌های برآمده از آن زمینه‌ها توان پیشگویی رویدادهای آینده به شیوه باریکوَرز، بدانسان که در گیتی شناسی (فیزیک) شدنیست (پیرو پنجره‌های کَرانْمند زمانی و با پویش شناسی dynamics گام‌به‌گام) ندارند. از برای همین ناتوانی، نمی‌توان از آن نگرمان‌ها پیشگویی‌های آزمودپذیر (زیر بررسی آزمایشگاه) پدید آورد و آنها را دَغاآزمود (دغاآزمودن = to falsify).

باوجود دشواری‌های درونی دانش‌های تاریخ‌شناس و همبودشناس، ما به مدل‌سازی‌های روشنگوی(explanatory modelisation) نیاز داریم؛ واگرنه در برآوردهای میانبرد و دوربرد به کجروی‌های بنیادبرانداز دچار می‌شویم. اگرچه باور ساده‌دلانه به باریکوَرز بودن آن‌گونه مدل‌سازی‌ها نیز، چنانچه گفته شد، در سده بیستم میلادی خود بنیادبرانداز بود. راه چاره کدام است؟ راه چاره‌ای که دانش همبودشناسیِ پساپوپری، تاکنون پیشنهاد می‌کند آن است که پیرو بررسی‌های آماری بازهیخت‌های (relation) های شایشناک (محتمل) از گونه ی فراگوی (descriptive) بر نهیم، کمابیش تنها فراگوییم (تشریح و توصیف کنیم) که کدام پدیده ها در جامعه دارد رخ می‌دهد.

پیرو آنچه گفته شد، دو پرسش بنیادی بررسی‌های ما را ازاینجا خواهند فراز برد.

١- توان مدل‌های روشنگوی را چگونه می‌توان کَران شناسی کرد؟ یعنی چگونه می‌توانیم برآورد کنیم که این مدل تا چه اندازه می تواند سودمند، و یا خطرناک، باشد.

٢- باوجود دشواره(problem)‌های برشمرده روش درست مدل‌سازی کدام می‌تواند بود؟

نمونه ی ماکس وبر:

وبر کوشش نمی‌کرد که فرایند پیدایش سرمایه‌داری مدرن را گام‌به‌گام و باریکوَرزانه مدل‌سازی کند و پیرو آن آینده را پیشگویی کند، آن‌گونه که شیوه ی مارکس بود. بلکه او به ریشه‌های فلسفی- روانشناختیگ، به شیوه ی «پیش‌نیازهای پیدایش» می‌پرداخت. او از پیش‌نیازهای فلسفی-رفتاری پیدایش سرمایه‌داری سخن می‌گفت نه از یک قانون گام‌به‌گام بایاننده، بدانسان که مارکس کار می‌کرد. روش وبر را می‌توان در سه فَرگان (پرنسیپ) برآهیخت:

١- یافتن پیش‌نیازهای فلسفی-رفتاری پیدایش یک پدیده ی تاریخی-اجتماعی
٢- برآورد از مکانیسم پیش‌نیازها و کارکرد آنها بر جامعه
٣- برآورد از کرانه‌های گُبالِش (development)

می‌توان گفت روش وبر شیوه ی نرم‌تر و محتاط‌تر مارکس بود. وبر به دام روشنگویی گام‌به‌گام و باریکورزانه ی گُبالِش تاریخ نمی‌افتد؛ اما می‌کوشد مدل‌سازی تهی‌مایه و بدیهی گویی نیز نکند؛ آن‌گونه که جامعه شناسان امروزی بیشتر کار می‌کنند. اگر با نگاه متافوریک از دیدگاه مدل‌سازی‌های فیزیکی به روش وبر بنگریم، شاید بتوان گفت که او از مدل‌های «مکانیک» دوری می‌جوید و به مدل‌های «ترمودینامیک» روی می‌آورد.

دراینجا سرانجام می‌رسیم به بُنقانون(axiom)‌های فرهنگی.

نِگرْمان (تئوری) ما آن است که انباشت کارکردهای درونی یک همبودمان (جامعه) و یا فرهنگِ ویژه از یک فهرست از قانون‌های فَرادارنده (کنترل‌کننده) جُدیاخته (مشتق) می‌شوند. من اینجا دارم به آن بخش خطرناک کار نزدیک می‌شوم، که مدل‌‌هایی را، که از نگاه متافوریک به شیوه‌های فیزیکی- ریاضی نزدیک هستند، پیشنهاد ‌کنم. فرایند این جُدیازش (اشتقاق) می‌تواند چندپایه باشد. بدان معنا که از بنیادی‌ترین پایه ی قانون‌ها، که ما آنرا «بُنقانون» می‌نامیم، پایه‌ای زِبَرتر جُدیاخته شود و قانون‌های آن پایه خود بهمراه قانون‌های مادر دوباره پایه‌ای زِبَرتر را جُدیازانند (اشتقاق دهند). زِبَرترین پایه قانون‌ها سرانجام کنش‌های هموندان آن جامعه را پدید می‌آورد؛ یعنی شما در طبقه بندی قانون‌ها، یک‌ لایه ی زیر‌ترین دارید؛ در فیزیک و ریاضیات هم به همین‌گونه است. در حقیقت در هر دانشی، که بخواهد براستی سامانمند کارکند، چنین می باید بود. البته در دانش‌های انسانی به دو دلیل، کسانی که آنجا کار می‌کنند، این راه را نمی‌روند. یکی اینکه آنان اندیشه ی ریاضی وار یا همان سامان سراسری در دستگاه اندیشه را هیچگاه نیاموخته‌اند که بتوانند با این سیستم‌های جُدیاختیگ (اشتقاقی) کار کنند؛ یعنی با گفته‌های کمابیشی کار می‌کنند، حداکثر پیرو هَمبازهیخت(correlation)های آماری. دیگر آنکه آن داده‌ها یا زمینه‌های کاری خودشان کمتر مستعد آن گونه از سامان سراسری می باشند.

پس می توان گفت:

در ‌چنین بستر و شیوه‌ای از کار شما نمی‌توانید ادعاهای باریکوَرز (exact) بکنید، زیرا به همان بلای مارکس دچار می‌شوید. ولی از سوی دیگر ادعای من این است که شما اگر این ساختارهای باریکورز را به شیوه ی «پخته تر» هیچگاه آزمایش نکنید،به یک دستگاه‌ روشنگوی نمی‌توانید رسید، و آن کمبود نیز به جای خود شما را به بلاهای خانمان برانداز دچار می کند!

نخستین پرسش بنیادی در راستای مدل نوین ما آن است که سخن از «بنقانون» و «قانون» چه چیز را می رساند؟ برای پاسخ به این پرسش، به چند زیر پرسش می‌پردازیم:

انباشت (مجموعه) کارکردهای درونی یک جامعه یا فرهنگ چیست؟

پاسخ: همگیِ «تککنش»‌های هموندان آن جامعه با زیربخش‌بندی تکتَن (individual) به خویشتن؛ تکتَن به تکتَن دیگر، تکتَن به گروه، گروه به خویشگروه، گروه به تکتَن، گروه به گروه دیگر.
اگر انباشت کارکردهای درونی یک جامعه را بتوان به شیوه بالا تعریف کرد، پرسش سپسین آن است که این تککنش‌ها چه هستند و چگونه پدید می‌آیند؟
شما می‌بینید که برای دریافتن روانشناسی گروهی شما می‌بایست نخست جامعه را اتُمیزه کنید به «تکتَن»ها؛ درباره ی گروه می‌توان از پایه‌های گوناگون سخن آورد، که من اینجا ساده‌سازی کردم. در این ساختار هر تک کُنش (که از ‌اتم‌ها برمی‌خیزد و اتم‌های دیگر را زیر کارکرد می‌گیرد) فرآورده ی انگیزش روان «تکتن» کنش آور است. این انگیزش یا در درون شخص کُنشآور می‌گُبالد و او را به کُنش وا‌می‌دارد یا در اندرکنش (interaction) میان او و هموندان دیگر آن گروه یا آن جامعه. در اینجاست که به قانون‌های کنترل‌کننده می‌رسیم که بالاتر از آن‌ها سخن رفت. آن قانون‌ها چیزی نیستند جز پالایه(filter)‌هایی که در روان‌ها برای میانگزاری (interpretation) آگاهی‌های از برون رسنده و یا انگیزش کُنش پیرو میانگزاریهای فرجامین کار می‌کنند.
اگر داستان را ساده ساخته برنگریم، دو گونه از پالایه در مغز انسان‌ها وجود دارد. در پالایه ی نخستین آن داده‌هایی که از بیرون می‌آیند پالوده می شوند و همزمان بشیوه ‌ی بسیار ساده و آغازین میانگزاری می شوند. فراتر شما پالایه‌های پیشرفته‌تر برای میانگزاریهای پیچیده دارید که اینها داده‌های پیشتر میانگزارده را دوباره میان میگزارند و همپیوستی (connection) می‌دهند به بخش تصمیم‌گیری مغز.

در دینامیک گروهی پالایه های تکتنی بهم ‌پیوسته دارای یک چیستی خودایستا (مستقل) می‌شوند؛ یعنی هنگامیکه بسیاری تکتنها باهم کار می‌کنند دیگر نمی‌توانید از پالایه‌ ی تکتنی سخن گویید، بلکه از پالایه های گروهی.

اکنون میکوشیم تا دستگاه تئوریک نامبرده را کمی بر پدیده های خاور نزدیک پیاده کنیم.
من اینجا داو می زنم (ادعا می‌کنم) که یکی از بنقانون ها که ما می‌جوییم «فرآوردگرایی» (productionism) می باشد، یعنی آنکه کسی از نهاد روان اش گراینده و درپی «فَرآورش» (تولید) باشد؛ یعنی از کودکی آن‌گونه پرورده شده باشد، از خانواده، از پیرامون، از سیگنال‌هایی که گرفته و تنبیه‌هایی که شده که در فرجام آن بزرگ‌ترین خشنودی درونیاش در فرآوردن (تولید کردن) باشد. بنقانون دیگر «دشوارگشودگرایی» orientation towards problem solving است؛ آن است که چنین برآموخته باشد که بزرگ‌ترین خشنودی ‌اش در زندگی گشودن دشواره(problem)‌های پیرامون خویش است. هر دشواره‌ای که می‌خواهد باشد. یعنی تنظیمی که در مغز این کودک انجام می‌شود او را میل می‌دهد به گشودن دشوارهها.
من ادعا می‌کنم که در پایه ی دوم قانونها، از این دو بنقانونِ « فرآوردگرایی » و «دشوارگشودگرایی» دست کم دو قانون زِبَرتر به نام «واقعیت‌گرایی» و «راستی گرایی» فراز می آیند. بزبان بسیار ساده یکی آن است که شما به داده‌های «واقعی» بها دهید، دیگر آنکه به آنچه براستی هست بگرایید (یعنی سر دیگران و سر خویش کلاه نگذارید).
بسیاری گمان می‌کنند که این راست‌گرایی آن است که همیشه در زندگی راست بگویی. درصورتی‌که من گمان می‌کنم که این در ‌یک پایه ی زِبَرتر است. زیرا اگر شما انگیزه‌ای داشته باشید که توی زندگی راست بگویید از آن برمیآید که نخست می خواهید سرچشمه ی اثر باشید؛ چون می‌خواهید فَرآورید و همزمان از دشوارگشایی خوشنود می‌شوید. می‌دانید که نه فرآورش و نه دشوارگشایی را با به خویش دروغ گفتن، و یا سر دیگری کلاه گذاشتن نمی‌توان به دست آورد؛ و این است که شمارا گرایش می‌دهد به اینکه به حالت حقیقی و نهادین راست‌گو باشید یا راست منش باشید. دست‌کم به خودتان دروغ نگویید.
منش «راستی‌گرایی» را ما در کشورهای خاور نزدیک، در پیرامون اسلامی، بسیار کم داریم؛ یعنی گستره ی دروغ‌هایی که آنجا از سوی تَکتَن به خویش و به پیرامون گفته می‌شود، چه برای نگه‌داشتن تخیّلانی که هر کس دارد، چه برای آبروداری، سر به آسمان می‌زنند. این نشان می‌دهد که در این جوامع پیرو نگرمان (تئوری) من، بنقانون گرایش به «دشوارگشایی» و «فرآوردگرایی» هیچ وجود ندارد. به بنقانون های فراتر از برای کوتاه سازی و ساده سازی سخن نمیپردازم.

اکنون ببینیم این‌همه بررسی نِگَرمانیگ (تئوریک) چه سودی می‌تواند داشت.

برای نمونه ما در اپوزیسیون می‌خواهیم همسازواری (ائتلاف) پدید آوریم، افراد را گرد هم بیاوریم و به یک کنش هم‌آراسته (coordinated) برسانیم. هنگامیکه کسی با مهتران اپوزیسیون نشست‌وبرخاست می‌کند، من اینجا از برآزموده(تجربه)‌ها و دریافت خودم میگویم (با ذهنی که از کودکی در آلمان بررُسته و کمتر به ایران پروردگان همخوانی دارد) نوشته هایشان را می‌خواند، یا شیوه رفتارشان را با همدیگر می‌بیند، کسانی را که در پایه ی نخست پیش از هرچیز پیرو «فرآورش» و «دشوارگشایی» باشند، نمی‌بیند. کسانی را می‌بیند که بنقانونهای دیگر برایشان اولویت دارد، بسان «خویش‌ مِهنمایی» (وجاهت شخصی) یا «خویش به کُرسی نشانی» (به هر بها ای خواسته های خویش را تحمیل کردن)، جدا از این‌که آن چیزی که ایشان درست می‌پنداشته دشوار‌گشا بوده یا نه. ولی هنگامیکه شما در ساختارهای آلمانی نشست‌وبرخاست می‌کنید، حالا می‌توانند سیویل باشند، می‌توانند ارتشی باشند، می‌توانند دانشی باشند، می‌بینید کسانی که در آنجا گرد هم می‌آیند و دور یک میز می‌نشینند، از ثانیه نخستین، انگیزه ‌ی بنیادین‌شان گشایش دشواره ها است. باز شاید کسی بپرسد که این جستجو بدنبال بنقانونهای فرهنگی چه سودی می‌تواند داشت مگر یک دریافت تئوریک؟
در یک حزب سیاسی این پرسش پیش می‌آید که اگر ما همه این‌ مدل‌ ها را دانستیم، و پنداریم که این مدل‌سازی هم درست بود (که خودش هزار گمان و پرسش پشت اش دارد) به چه‌کار ما می‌آید که ما فردا بخواهیم در اپوزیسیون یک ائتلاف پدید بیاوریم یا فردا بخواهیم یک گروه ایرانی را به جنبش درآوریم که همین کاستی‌ها را دارند، که پیرو این تئوری از کودکی در آن‌ها نهادینه شده. پنداریم ما از همه این کاستی‌ها خبرداریم ولی ما که نمی‌توانیم برگردیم به کودکی و آنجا دست‌کاری کنیم و آن شخص را دگرگون کنیم، پس این همه نِگرْمان (تئوری) را چه سود؟
اگر کسی با این چَمگویی (منطق) بخواهد پیش برود آن هنگام می‌تواند بخش بررسی را یکسره کنار گذارد. ولی باور من این است که اگر این نِگرْمان درست باشد، ما پی می‌بریم به اینکه دشواری کشور ایران تا چه اندازه از آنی که، چه مهتران دوران پیش از انقلاب در ایران گمان می‌کردند، و چه اپوزیسیون امروزی گمان می‌کند، ژرفتر هستند؛ یعنی بن‌قانون‌هایی که ایرانی را در میانگین برمی‌انگیزاند و جلو می‌برد، با آنهاییکه که آلمانی را جلو می‌برد فرق بزرگی دارند؛ و نگرمان من این است که این بنقانون ها بهنگام اسلامی شدن کشور، هزار و چهارصد سال پیش، از ریشه دگرسازی شده اند.
ایرانیان پیش از اسلام را از دیدگاه تئوریک می‌شود همخانواده دانست با مردم اروپایی. اینجا سخن از نژاد نیست، بلکه از نگاه بنیادی به زندگی. بن‌قانون‌هایی که در نهاد کودکی‌اش برمی‌گیرد، که چه چیز برایش مهم است. من از متون پیش از اسلام برای شما استخراج خواهم کرد که بنیادی‌ترین مسئله ایرانی پیش از اسلام – فرقی نمی‌کند، زرتشتی باشد، مانوی باشد، مزدکی باشد – مسئله «فرآورش» بود. شما در ایرانی امروزی، بسان کشورهای اسلامی دیگر، کوچکترین علاقه‌ای به «فرآورش» به‌عنوان یک بنقانون فرهنگی نمی یابید.

شیوه پژوهش در این دستگاه تئوریک کدام است؟

من یک «زنجیرانجام» (الگوریتم) پیشنهاد میکنم که چگونه می‌توان این مدل‌ها را ساخت.

الف) نخست اینکه تاریخ آن کشور یا منطقه پیرو نگاه ای سامانمند پژوهش شود (که خودش جای پرسش و سخن فراتر دارد).
ب) سپس فهرست ای از بنقانون‌ها را پیشنهاد شود.
پ) سپس «قانون‌های پایه‌های زبرتر» جُدیاخته (مشتق) گردند تا به پایه ی «کنشهای برانگیخته».
ت) سپس دستگاه نِگَرمانیگ (تئوریک) فراهم آمده را در توان روشنگویی پدیده‌ها (بویژه در همکاری با الف) سنجید.
ث) در کنار «سنجش با بیرون» می باید «ناسازگاری درونی» دستگاه سنجیده شود (که خودش جای پرسش و سخن فراتر دارد)
ج) بازگشت به گام های پیشین تا آنکه فرجام بسنده از زنجیرانجام برآید

من این سخنرانی را چون نخستین بار در لوس‌آنجلس انجام دادم، در پایان سخنرانی نمونه‌ای از نوشته های روزگار ساسانی آوردم، که چگونه آنها خواننده را به حال و هوای دیگری درمیآورند. یعنی وقتی ما آنها را می‌خوانیم، متوجه می‌شویم که این تمدن ای که با آن سروکار داریم، بن‌قانون‌های فرهنگی دیگری داشته. این تا آنجا فراز میرود که حتی برداشتهای عرفانی‌ای که زرتشتیان آنروزگار داشتند با عرفان اسلامی بسیار فرق می‌کرده.
در اینجا به یک نمونه می پردازیم: در انگارش عرفانی آنان هنگامیکه انسان با خودش به خلوتگاه می‌رود با مینوها در تماس قرار می‌گیرد (که این مینوها هیچ همانندی به فرشتگان روزگار اسلامی ندارند). دریکی از این کتاب‌ها که مینوی خِرَد نام دارد، دانا ای در با «مینوی خِرَد» راز و نیاز میکند. در راستای آن راز  و  نیاز ارزش ها ای برشمرده میشوند که ما از متن های دینی روزگار اسلامی هیچگاه نمی شناسیم. برای نمونه از ارزش «بُوَندَگ منشی» (perfectionism) سخن می رود که نمود از ارزش و جایگاه فرآورش در آن روزگار دارد. این واژه در روزگار اسلامی کمابیش بی جایگزین از میان رفت، بویژه در کاربرد یک ارزش دینی. بخش دوم سخنرانی بشیوه ی گسترده تر در همین راستا خواهد بود که من دستگاه نگرمانیگ (تئوریک) اینجا برنهاده را برای دریافتن ناکامی ایران در روزگار اسلامی بکار خواهم برد.

با سپاس از شکیب نافرسودنی شما.

بابک قطبی– صحبت از ناکامی مسلمانان است؛ از تغییر فرهنگ ایرانی. فرهنگ ایرانی کجا رفته؟

شهرام آریان – این تئوری نو که من در اینجا برنهادم، دو سه تا نمود سزاوار سنجش دارد که می‌تواند غلط باشد و می‌باید از آن انتقاد کرد تا روشن بشود که تا چه اندازه توان دارد.
نخست از همه خود بنیاد نگرمان (تئوری) زیر تیغ سنجش می باشد، که آیا می‌شود یک دستگاه فرهنگی را از شماری اندک از «بُن قانون»ها جُدیاخته (مشتق) پنداشت؟ شما رفتید به آن بخش از بهره‌برداری که با این نِگرْمان دریابیم، که پیش و پس از اسلام در ایران چه فرهنگ ای بوده. پیش از بررسی به آن من می خواهم یک نکته روشن شود: چیزهایی که من در اینجا وامی‌کاوم، به این معنا نیست که آن چیزی که پیش از اسلام بوده «خوب» بوده و آن چیزی که بعد از اسلام بوده «بد» بوده که ما بر آن دو ارزش‌گذاری کنیم. من می‌گویم آنچه پس از اسلام آمده یکسره دگرگون بوده و وارون ایران پیشا اسلامی دلبستگی چندانی به «فرآورش» و «فَرساخت» (صنعت) نداشته است. ملت ایران که از توی‌نوردان (مهاجرین) اروپایی به فلات ایران بنیاد نهاده شد سرشت و نگاه اش به زندگی بیشتر با رومیان و یونانیان و ژرمن‌ها نزدیکی داشت تا با مردم خاور نزدیک (سامیان باستان بسان آشور، بابل، اکد، …)؛ یعنی نگاه ای که به زندگی داشتند از بن قانون‌ها ای پیروی می‌کرد که «خرد» و «پشتکار» را بنیاد خویش نهاده بود. این بن قانون‌ها را سپستر زرتشت فراتر گُبالانید (تکامل داد) و توی یک قالب دینی ریخت، بسانی که یک کالوینیسم تولیدی از آن درست کرد. من باز نمی‌گویم خوب است یا بد، تنها می‌گویم این راه شان بوده و از آنچه پس از اسلام آمده سراسر جدا بوده.

مختاری– شما در این پیش‌زمینه‌ها ریشه‌یابی کردید که مشکلات جامعه ما چیست. برای آن‌هم چاره پیدا کردید؟ آیا چاره در تغییر نسل است یا ایجاد انگیزه در نسل حاضر؟

شهرام آریان – طبیعی است که در یک حزب، چون بیشتر کوشندگان انجام‌گرا (پراگماتیک) می‌اندیشند و کار میکنند، پیوسته آن پرسش پیش ‌آید که ما از این بررسی چگونه می‌توانیم به گامه‌ ی راهکار برسیم. یکی از راهکارها ای که من در اینباره پیش می نهم آن است که این تئوری مطرح‌شده را گسترش بدهیم و با دیگر پیش آهنگان اپوزیسیون درمیان گذاریم. چون اگر این تئوری درست باشد و براستی این «بُن‌قانون»‌ها باشند، که انسان را از نهاد روان اش کنترل می‌کنند، و درست باشد که دین اسلام بنقانون‌ها و ایدئال‌های دیگری را نهادینه ساخته باشد، باید خود مردم درباره ی این فرایند و مکانیزم بیاندیشند و برگزینند و برای آینده‌ ی خویش به یک وَزیرِش (تصمیمگیری) ژرف و آینده‌ساز برسند. البته من گمان ام این است که ایرانیان از تئوری‌هایی که بوی کار و کوشش و تصمیمهای سخت از آن برمی‌خیزد خوش شان نمی‌آید، ناکامی کشورشان نیز از همین کرختی برمی‌خیزد. زمان پیش از انقلاب هم همین بود، رایزنان ای که نزد پادشاه می‌رفتند همیشه می‌گفتند که همه‌چیز امن‌ و امان است و خود «اعلیحضرت» هم به این سخن های «آرامبخش» صددرصد باور داشت و تنها از گویندگان آنگونه سخن‌ها پشتیبانی می‌کرد.

دکتر اکمل – از اظهار مطالبی که آقای آرین کردند خیلی استفاده کردم. جداً خوشحال شدم که می‌بینم در این سطح گفتگوها در گروه پژوهش انجام می‌شود و می‌شود از آن استفاده بسیار زیادی کرد. البته فرصت بسیار لازم است که بشود در مورد این مطالب بیشتر بحث کرد. به‌هرحال می‌خواستم از آقای آرین سپاسگزاری کنم که زحمت کشیدند و این مطالب را در این گفتگو عنوان کردند.

بابک قطبی– آقای آرین، چون به ذهن ایرانی و به ذهن آلمانی اشاره کردید و دقیقاً هم گفتید که برفرض اگر یک گروه آلمانی گردهم باشند برای آنها حل مشکل از هر چیزی واجب‌تر است و بلافاصله یک رهبر کارآمد را برای خودشان انتخاب می‌کنند و گروه را سازمان می بخشند. برعکس آنکه، برآمده از ذهن ایرانی، آن گروه همه کار انجام می‌دهند مگر آنکه از بین خودش یک مهتر کارآمد برای سازماندهی انتخاب بکند و خود را منظم کند. اکنون ازنظر وضعیت کنونی فعلی اپوزیسیون ایرانی شما چگونه بررسی می‌کنید؟

شهرام آریان – وضعیت دارد به همان حالت عادی پیش می‌رود؛ یعنی شما می‌بینید که مرکز فرماندهی در اپوزیسیون نیست، کسی هم آنرا پذیرا نیست. در گفت‌ شنودهای نوشتانه (کتبی) و گفتانه (شفاهی) میان مهتران اپوزیسیون بیشتر خودشیفتگی و خودمحوری روا است. من انتقاد نمی‌کنم، هر ملتی یک‌جوری است. ولی شما با مهتران اپوزیسیون ایران که برخورد می‌کنید کسی را داناتر از خودشان نمی‌دانند، و این برای یک ذهن آلمانی بیشتر خنده آور و زننده است. فراموش نکنید که پیش از اینکه آیت‌الله خمینی کامیاب بشود، در پیش از انقلاب هم روحانیون مهتر هیچ‌کدام همدیگر را به چیزی نمی داشتند، در حقیقت همه دشمن خونی همدیگر بودند. در درون آنها نود درصدشان خمینی را پذیرا نبودند؛ پس این ویژگی‌های روحی در همه بخشهای جامعه ایران هست. اینکه افراد ناگهان خمینی را به رهبری پذیرفتند و این پیکان حمله پدید آمد، بررسی ویژه ی خودش را می‌خواهد که اینجا زمان اش نیست. شما اگر در کودکی نیاموخته باشید که در زندگی یک‌چیزی هست به نام گشایش دشواره‌ها، یک‌چیزی هست به نام کارآمدی، یک‌چیزی هست به نام سنجش کارآمدی، شما هیچگاه نمی‌پذیرید که یک شخص دیگر می‌تواند از شما تواناتر باشد. شما همیشه در فضایی از خیال و اوهام به سر می‌برید. این وضعیت روانی مردم آن منطقه است. در ایران هم خیلی شدید است.

بابک قطبی– آقای آرین عزیز، سپاسگزارم از شما.

پست‌های مرتبط

سرنوشت پول‌های آزاده شده پس از توافق اتمی

admin

بررسی مصاحبه اخیر «هنری کیسینجر»

admin

دفتر پژوهش، سخنرانی دکتر حسن منصور درباره سقوط قیمت نفت و عواقب آن برای اقتصاد جمهوری اسلامی

admin

این سایت برای ارائه بهتر خدمات به کاربران خود ، از کوکی‌ها استفاده می‌کند.
This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish
قبول اطلاعات بیشتر